روزانه نویسی های من...

تاکسی تلفنی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 27 خرداد 1397-ساعت 10 و 15 دقیقه و 45 ثانیه

دو سه روزه که یکی از همسایه ها رفته و یه تاکسی سرویس تلفنی اومده جاش. چند تا از همسایه ها ناراحتن. البته کاری با من نداره و من ناراحت نیستم. ولی خب، 3 نفرن که خیلی شلوغ می کنند و بالطبع کاری هم پیش نمی برن.
کار باید قانونی باشه.
ظاهرا اهالی محترم این مجتمع ما، خیلی خودشان را قبول دارن و با قدرت حرف می زنند. ولی خب، بین حرف تا عمل خیلی راه هست. باید از راه قانونی وارد بشن... البته اگه حقی داشته باشن!!!
به هر حال به دو سه نفرشون گفتن اگه خواستن استشهاد محلی و ... پر کنند، سراغ من یکی نیان، چون امضا نمی کنم، چون غیر قانونیه و برام دردسر می شه... هر کی شکایت داره، بره زنگ بزنه پلیس 110 تا بیاد صورت جلسه کنه.
من اعصابم خییلی گرانبهاتر از این حرفای مفت و صدمن یک غازه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از دو هفته ی پر تلاش

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397-ساعت 10 و 07 دقیقه و 17 ثانیه

خدا را شکر وضعیت خیلی بهتر شده و دیگه دچار جزر و مدهای درونی نیستم.
کار هم الحمدلله می رسه و بیکار نیستم.
بعضی وقتا می شینم و فکر می کنم به اون آدم شریفی که برای اولین بار اومد و کمکم کرد و تونستم توی منزل کار کنم.
خب، اون آدم مال گذشته است و آدمی که می خواد پویا و رو به جلو حرکت کنه، نباید به گذشته فکر کنه.
به هر حال هرجا که هست براش آرزوی شادکامی دارم و دعاش می کنم و دلم می خواد که شاد باشه و خوش دنیا را بگذرونه.
مغازه رونق گرفته ولی اجاره مغازه و هزینه ها بالاست، ولی خب خدا را شکر همه چیز روبه راهه.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از یک ماه

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 3 اردیبهشت 1397-ساعت 17 و 14 دقیقه و 08 ثانیه

بعد از یه ماه برگشتم و اینجا را به روز می کنم...
توی این یه ماهه اتفاقات زیادی افتاد. بابابزرگ را آوردیم دکتر... گوشی کلاسیک نوکیا 216 را با یه اسمارت فون نه چندان قوی عوض کردم... اینترنت مغازه را انصراف دادم و از اینترنت اسمارت فون استفاده می کنم.
مشتری های مختلفی برام اومد.
نرخ بیمه تأمین اجتماعی کمی گرون شده.
خلاصه از هر چی بخوام بگم ، یه دنیا حرف می شه...
***
مغازه کمافی السابق باز و بسته می شه. هر روز صبح از خواب بیدار می شم و میام مغازه تا ظهر. بعد ناهار، خواب و دوباره مغازه تا شب.
امروز یه روز قشنگه. باران می باره و هوای کثیف شهر را به شدت دلچسب و دلنواز کرده...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهار 97

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1396-ساعت 12 و 42 دقیقه و 47 ثانیه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوت

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 8 اسفند 1396-ساعت 11 و 27 دقیقه و 18 ثانیه

دیشب بحث بود سر قبض آب توی مجتمعی که مغازه اجاره کردم...
همه قاضی شده بودن و مدیر ساختمان را محاکمه می کردن!
یکی می گفت که چرا باید قبض آب اخطار قطع بخوره؟ یکی می گفت با پولها چه کار می کنی که قبض را نمی دی؟ یکی می گفت (خطاب به مدیر): تو یه مستأجری خودت، چه کاره ای که قبض می دی؟
خلاصه همه قاضی بودن و مدیر ساختمان محکوم... محکوم به پیش داوری ها و قضاوت های نابه جای کاسب هایی که داشتند یه طرفه محاکمه اش می کردند...
من از زندگی می ترسم... در دنیایی که همه این طور بی رحمانه قضاوت می کنند، از زندگی می ترسم... هیچ کس در شب گذشته از زحمات این مدیر ساختمان تشکر نکرد. این که هر ماه می آمد و قبوض برق را توزیع می کرد و پول آب را می گرفت تشکر نمی کرد.
حالا امروز ما دیگه مدیر ساختمان نداریم و هیچ کس هم حاضر نیست مدیر بشه! چون حتما می دونن که آخر چنین کارهای مدیریتی، چنین حرف و نقل هایی می شه و در آخر خودشون هم عملکرد بهتری نخواهند داشت.
حالا هم که دارم این وبلاگ را به روز می کنم، باز هم کسبه دارن با هم بحث می کنند و باز در غیاب مدیر سابق محکومش می کنند.
ولی دنیا مثل بومرنگ هر عملی را بالاخره دیر یا زود به سمت خود آدم بر می گردونه و آدمها در همین دنیا پاداش و جزای کارهاشون را می گیرن...
برای همین در شب گذشته من به جلسه ی محکومیت مدیر نرفتم و هیچ حرفی نزدم تا از من دلخور و ناراحت نشه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شبیه دیگران بودن...

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1396-ساعت 08 و 52 دقیقه و 45 ثانیه

کمافی السابق زندگی در جریانه. کمی پای چپم درد می کنه که باعث می شه اذیت بشم... اشکالی نداره... به خاطر کفشمه...
دو سه روز پیش یه کمی بارندگی شد... خیابانها اگه خشک بشن، کفشهام را عوض می کنم و نو می پوشم...
***
همش دارم به این فکر می کنم که اگه یه روزی منم زن گرفتم و خدای بزرگ بهم یه بچه داد، بهش یاد بدم که شبیه هیچ کسی نباشه جز خودش... چون شبیه دیگران بودن، همه ی زندگی آدم را تباه می کنه... یادش می دم که با نمره ی 20 قبول شدن خوبه، ولی 12 هم نمره ی قبولیه و نباید ازش شرم داشته باشه... یادش می دم که دکتر و مهندس شدن خوبه، ولی مملکت به کارگر فنی هم نیاز داره و همه ی شغلها شریف و خوبن...
خلاصه سعی می کنم که زندگی کردن یادش بدم، نه نمایش دادن...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرگ و زندگی؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 5 اسفند 1396-ساعت 08 و 41 دقیقه و 30 ثانیه

الان که اومدم اینجا را به روز کنم، یه هفته ایه که یکی از فامیلهامون به رحمت خدا رفته...
توی یه تصادف رانندگی!
مرگ دلخراش یه زن جوان...
همش جلوی چشممه... همش فکر می کنم که بچه اش وقتی بزرگ شد، به کی باید تبریک روز مادر بگه و با کی درد دل کنه؟؟
و از جلوی چشمم دور نمی شه.
بگذریم.
خودم خوبم. در ده سال گذشته به بالاترین سطح آرامش رسیدم و هیچ مشکلی ندارم و انشالله نخواهم داشت...
همه چیز آرامه... می خوام اگه شد یه دستگاه فنر زن با کاتر و... بیارم توی مغازه که بتونم فنر زنی هم انجام بدم... کار سخت و دقیقیه... ولی خب، پول خوبی عایدم می کنه. بگذریم که باید 4 میلیونی هزینه کنم...
البته مغازه ام کوچکه و احتمالا نتونم تمام دستگاه ها را بیارم، ولی خب، توکل به خدا...
دیگه خبر خاصی نیست... زندگی کماکان در جریانه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این چند روز

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 23 بهمن 1396-ساعت 12 و 00 دقیقه و 37 ثانیه

از پنجشنبه تا یکشنبه رفته بودیم آپارتمان. بیشتر وقتم را سعی کردم پیش بابابزرگ و مامان بزرگ باشم. بابابزرگ خیلی افسرده و کسل و خسته و ناامید شده. می گه من عید را نمی بینم! نمی دونم چرا این حرف را می زنه و اینقدر سست شده، ولی به هر حال عمر دست خداست.
مامان بزرگم هم مراقبشه، اگرچه خودش به مراقبت نیاز داره.
خلاصه یه کمی دور و برشون را شلوغ کردیم و از این حال افسرده در اومدن. خدا کنه تا جمعه که مامان دوباره می ره پیششون، افسردگی دوباره نیاد سراغشون.
امروز بعد از 4 روز که در مغازه را باز کردم، خدا را شکر، یه مشتری پرینت بهم خورد و باعث شد که کمی کار کنم. یه تایپ هم داشتم و توی خونه انجام داده بودم و آوردم و تحویل مشتری دیگه ای دادم که اون هم الحمدلله بد نبود.
اینترنت مغازه تمام شده بود و مجبور شدم شارژش کنم.
خدا را شکر بد نبوده امروز... حالا تصمیم گرفتم بیام و این چند روز را بنویسم...
فردا، پس فردا هم می رم و یه ساعت از ساعت فروشی بر می دارم. می خوام دیجیتال باشه و بند سگکی ساده داشته باشه.
مغازه این چند روز سرد نبوده و نیست و با سیر صعودی دمای هوا، نیازی به پیک نیک و بخاری برقی نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چادر یخ زده

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 11 بهمن 1396-ساعت 10 و 37 دقیقه و 13 ثانیه

من در خانه ی گرمم، سردم است، تو چه می کنی در چادر آبگرفته ات هموطن؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به یاد نفت کش سانچی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 25 دی 1396-ساعت 09 و 44 دقیقه و 55 ثانیه


نه نوحی هست تا از موج و طوفان برکشد ما را
نه موسایی که بشکافد عصایش آب دریا را
نه ابراهیم تا ناگه گلستان سازد از آتش


تناقض تلخی است
دریا باشد، آب باشد
اما تو بسوزی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سانچی، تسلیت...

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 24 دی 1396-ساعت 21 و 35 دقیقه و 07 ثانیه

امروز که خبر غرق شدن کامل نفت کش سانچی منتشر شد، واقعاً متأثر شدم...
هیچ کس به دادشون نرسید، اگه هم رسید، تمام تلاشش را نکرد، اگه همه تمام تلاشش را کرد، تمام تلاشش کافی نبود...
توی یه هفته ی گذشته همش به فیلم Man of steel 2013 فکر می کردم... صحنه ی اولش که سوپرمن رفت و خدمه ی یه دکل نفتی را نجات داد... ما در جهان فعلی بیگانه و فضایی نداریم که کار سوپرمن را برامون انجام بده، ولی قهرمانهایی داریم که گمنام، اما شجاعن... توی کشور خودمون، توی سطح دنیا...
اما هیچ کدوم اون نزدیک نبودن و کشتی با 32 تا خدمه اش رفت زیر آب...
توی مملکت خودمون قهرمانها رفتن توی پلاسکو و هرگز دوباره برنگشتن، ولی توی دریای چین... چی بگم به چینی ها؟ غیرت ایرانی ها را هیچ کس نداره... نمی خوام متعصب برخورد کنم و بگم که بقیه دنیا فلان و بهمان، ولی هیشکی مثل ایرانی نمی شه، به قول یه شاعر:
ایرونی ساقه و برگ و ریشه
ساقه از ریشه جدا نمی شه...
به خانواده های سانچی تسلیت می گم... ایکاش ایرانی ها اون نزدیک بودن و جلوی این تراژدی را می گرفتن... حیف...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خسته ام...

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 18 دی 1396-ساعت 10 و 58 دقیقه و 27 ثانیه

زمزمه می کنم:
یه عمری با بد و خوب تو ساختم و عشقمو باختم و بازیم دادی...
          عاشق هر کی بشی بهش نمی رسی این قانونو تو یادم دادی...
                     نمی کشم کم آوردم، توی دنیایی که ازت دورم، ازت دورم....
حالم خوب نیست. سرم گیج می ره و درد می کنه... دلم نمی خواد اینجا باشم... دلم می خواد توی رختخواب باشم.
خسته ام.
دو روز مرخصی آخر هفته هم تأثیری نداشت. فکرم متمرکز نیست... نمی دونم دلیلش چیه!
هوا به شدت سرده...
بخاری برقی را زیر صندلی روشن کردم و دارم می لرزم...
به هر حال فعلا خودم را روی پا نگه داشتم و با سیلی صورتم را سرخ نگه داشتم تا بعد ببینم چی می شه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سرده

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 12 دی 1396-ساعت 18 و 32 دقیقه و 56 ثانیه

هوا سرده و توی مغازه تنها نشستم و دارم سعی می کنم کار کنم...
خیلی روحم خسته است... از وب گردی هم خسته شدم...توی اینترنت سایت به درد بخور زیاد هست، ولی حوصله اش نیست که بخوام داخلشون برم...
هوا هم سرده و آلوده، و برای همین پیک نیکم را روشن نمی کنم تا ته توی هوای پاک داخل را هم نسوزونم!
حتی با وجود اینکه سردمه!
بازار کساده، کسی دلش نمی خواد لوازم التحریر بخره. فقط گه گاهی مشتری برای پرینت یا کپی میاد.
خبر خاصی نیست، شاید آخر هفته را برم پیش مادربزرگ و پدربزرگ و کمی استراحت کنم. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرخصی ...

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 11 دی 1396-ساعت 18 و 41 دقیقه و 30 ثانیه

امروز حدود 2 ساعت خوابیدم... ولی هنوز خوابم میاد! خسته ام، بریدم... خیلی در ماه گذشته تایپ داشتم. از دفتر روزنامه بدتر شده بود. فشار کار زیاد بود و وقت کم!
به هر حال موج شکسته شده ولی فرسودگیش مونده.در کل روبه راهم، ولی دلم می خواد یه مدتی تایپ نکنم... شاید آخر هفته بریم دیدار بابابزرگ و مامان بزرگ...
به دو روز مرخصی احتیاج دارم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موجی که شکسته شد...

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 7 دی 1396-ساعت 12 و 39 دقیقه و 07 ثانیه

مدارس و معلمهای محترم مثل یه موج اومدن و من باید اون صخره ای بودم که باید این موج سؤال امتحانی را می شکست!
خلاصه تمام شد... کلی تایپ کردم... حالا هم کلی خسته ام... ولی خب، برداشت کردم آنچه کاشته بودم را!
توی این چند وقت که به اینجا نیامده بودم، اتفاق زیاد افتاد... مثلاً دستگاه کپی ایمیج رانر 2520کانن را خریدیم... کلی مشتری کپی داشتیم که البته همشون مثل هم نبودن...
ولی بیشترشون مهربون بودن...
یکیشون وقتی کپی براش گرفتم و تعداد کپی زیاد بود و تخفیف دادم، معترض شد و گفت کم گرفتی، باید یه مبلغ دیگه هم بگیری! منم گرفتم!
دیگه اینکه توی مغازه بودن و برخورد با مشتری های مختلف باعث شده که من که چهره ها در خاطرم نمی موند، حالا دیگه مجبور بشم چهره ها را به خاطر بسپارم و با مشتری های دائمی خیلی بهتر از قبل برخورد کنم...
حالا فقط کارهای شرکت برام مونده و دفتر فنی که با هم کار می کنیم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :58
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo