تبلیغات
لحظه های من

روزانه نویسی های من...

انتظار

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 20 مرداد 1397-ساعت 09 و 07 دقیقه و 36 ثانیه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

انگار...

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 16 مرداد 1397-ساعت 09 و 27 دقیقه و 34 ثانیه

انگار همین دیروز بود که ناخوش بودم و دنبال افکار خیالی!
و حالا خودم را در شُرُف بزرگترین تغییر و تحول زندگی می بینم.
خدایا... کمکم کن... اینبار ناکامم نگذار...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تحول

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 14 مرداد 1397-ساعت 11 و 44 دقیقه و 04 ثانیه

در حال تغییر و تحولم...
تا خدا چی بخواد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فیدر

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 31 تیر 1397-ساعت 19 و 00 دقیقه و 04 ثانیه

کارت گرافیک را تعویض نمی کنم چون مشکلش نرم افزاری بود و حل شد، ولی برای دستگاه کپی مغازه می خوام فیدر بخرم.
برای تکثیر جزوه واقعا کارم سخته.
سه چهار میلیونی هزینه داره، ولی خب، سرمایه گذاریه.
توکل به خدا، انشاالله که خدا بهم برکت بده...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گرافیک جدید؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 28 تیر 1397-ساعت 18 و 14 دقیقه و 19 ثانیه

می خوام کارت گرافیکم را عوض کنم... ولی از هزینه کردن می ترسم!
گرافیک خوبیه.
ولی متأسفانه حافظه پردازشیش پایینه... یک گیگابایت الان کمه دیگه.
گهگاهی هم در حین کار می گه که درایورش از کار افتاده و متوقف شده و روی اعصاب می ره...
شاید شنبه رفتم و عوضش کردم... شاید هم باهاش کنار اومدم... توکل به خدا



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قبض آب!

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 22 تیر 1397-ساعت 12 و 13 دقیقه و 55 ثانیه

دوباره قبض آب اومد برای مجتمع!
حالا یکی از مغازه ها که اتفاقا آرایشگر زنانه هست می گه من سهم قبض آب را نمی دم...
باهاش دیروز حرف زدم. می دونستم به ازای هر 1000 تومنی که من و بقیه مغازه ها می دیم اون 3000 تومن می ده.
حالا می خواد مثل بقیه پرداخت کنه.
بهش گفتم برای چی از اول مثل بقیه پرداخت نکردی تا حالا که مدیریت ساختمان عوض شده؟ می گه من با نارضایتی پرداخت می کردم! و بهم زور می گفتن و در حقم اجحاف شده...
حالا هم دیگه زیر بار نمی رم.
خب، مثل همیشه کسبه محترم راه حل خوبی اندیشیدند! کل آب مجتمع را قطع کردند! نمی دونم اون خانم چطور می خواد کاسبی کنه، ولی فعلا که کوتاه نیامده!
ولی راه حل ما هم منطقی نیست.
داریم زور می گیم.
کارمون مردونه و جوانمردانه نیست.
یه طرفه به قاضی رفتیم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاکسی تلفنی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 27 خرداد 1397-ساعت 10 و 15 دقیقه و 45 ثانیه

دو سه روزه که یکی از همسایه ها رفته و یه تاکسی سرویس تلفنی اومده جاش. چند تا از همسایه ها ناراحتن. البته کاری با من نداره و من ناراحت نیستم. ولی خب، 3 نفرن که خیلی شلوغ می کنند و بالطبع کاری هم پیش نمی برن.
کار باید قانونی باشه.
ظاهرا اهالی محترم این مجتمع ما، خیلی خودشان را قبول دارن و با قدرت حرف می زنند. ولی خب، بین حرف تا عمل خیلی راه هست. باید از راه قانونی وارد بشن... البته اگه حقی داشته باشن!!!
به هر حال به دو سه نفرشون گفتن اگه خواستن استشهاد محلی و ... پر کنند، سراغ من یکی نیان، چون امضا نمی کنم، چون غیر قانونیه و برام دردسر می شه... هر کی شکایت داره، بره زنگ بزنه پلیس 110 تا بیاد صورت جلسه کنه.
من اعصابم خییلی گرانبهاتر از این حرفای مفت و صدمن یک غازه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از دو هفته ی پر تلاش

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397-ساعت 10 و 07 دقیقه و 17 ثانیه

خدا را شکر وضعیت خیلی بهتر شده و دیگه دچار جزر و مدهای درونی نیستم.
کار هم الحمدلله می رسه و بیکار نیستم.
بعضی وقتا می شینم و فکر می کنم به اون آدم شریفی که برای اولین بار اومد و کمکم کرد و تونستم توی منزل کار کنم.
خب، اون آدم مال گذشته است و آدمی که می خواد پویا و رو به جلو حرکت کنه، نباید به گذشته فکر کنه.
به هر حال هرجا که هست براش آرزوی شادکامی دارم و دعاش می کنم و دلم می خواد که شاد باشه و خوش دنیا را بگذرونه.
مغازه رونق گرفته ولی اجاره مغازه و هزینه ها بالاست، ولی خب خدا را شکر همه چیز روبه راهه.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از یک ماه

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 3 اردیبهشت 1397-ساعت 17 و 14 دقیقه و 08 ثانیه

بعد از یه ماه برگشتم و اینجا را به روز می کنم...
توی این یه ماهه اتفاقات زیادی افتاد. بابابزرگ را آوردیم دکتر... گوشی کلاسیک نوکیا 216 را با یه اسمارت فون نه چندان قوی عوض کردم... اینترنت مغازه را انصراف دادم و از اینترنت اسمارت فون استفاده می کنم.
مشتری های مختلفی برام اومد.
نرخ بیمه تأمین اجتماعی کمی گرون شده.
خلاصه از هر چی بخوام بگم ، یه دنیا حرف می شه...
***
مغازه کمافی السابق باز و بسته می شه. هر روز صبح از خواب بیدار می شم و میام مغازه تا ظهر. بعد ناهار، خواب و دوباره مغازه تا شب.
امروز یه روز قشنگه. باران می باره و هوای کثیف شهر را به شدت دلچسب و دلنواز کرده...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهار 97

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 28 اسفند 1396-ساعت 12 و 42 دقیقه و 47 ثانیه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قضاوت

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 8 اسفند 1396-ساعت 11 و 27 دقیقه و 18 ثانیه

دیشب بحث بود سر قبض آب توی مجتمعی که مغازه اجاره کردم...
همه قاضی شده بودن و مدیر ساختمان را محاکمه می کردن!
یکی می گفت که چرا باید قبض آب اخطار قطع بخوره؟ یکی می گفت با پولها چه کار می کنی که قبض را نمی دی؟ یکی می گفت (خطاب به مدیر): تو یه مستأجری خودت، چه کاره ای که قبض می دی؟
خلاصه همه قاضی بودن و مدیر ساختمان محکوم... محکوم به پیش داوری ها و قضاوت های نابه جای کاسب هایی که داشتند یه طرفه محاکمه اش می کردند...
من از زندگی می ترسم... در دنیایی که همه این طور بی رحمانه قضاوت می کنند، از زندگی می ترسم... هیچ کس در شب گذشته از زحمات این مدیر ساختمان تشکر نکرد. این که هر ماه می آمد و قبوض برق را توزیع می کرد و پول آب را می گرفت تشکر نمی کرد.
حالا امروز ما دیگه مدیر ساختمان نداریم و هیچ کس هم حاضر نیست مدیر بشه! چون حتما می دونن که آخر چنین کارهای مدیریتی، چنین حرف و نقل هایی می شه و در آخر خودشون هم عملکرد بهتری نخواهند داشت.
حالا هم که دارم این وبلاگ را به روز می کنم، باز هم کسبه دارن با هم بحث می کنند و باز در غیاب مدیر سابق محکومش می کنند.
ولی دنیا مثل بومرنگ هر عملی را بالاخره دیر یا زود به سمت خود آدم بر می گردونه و آدمها در همین دنیا پاداش و جزای کارهاشون را می گیرن...
برای همین در شب گذشته من به جلسه ی محکومیت مدیر نرفتم و هیچ حرفی نزدم تا از من دلخور و ناراحت نشه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شبیه دیگران بودن...

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1396-ساعت 08 و 52 دقیقه و 45 ثانیه

کمافی السابق زندگی در جریانه. کمی پای چپم درد می کنه که باعث می شه اذیت بشم... اشکالی نداره... به خاطر کفشمه...
دو سه روز پیش یه کمی بارندگی شد... خیابانها اگه خشک بشن، کفشهام را عوض می کنم و نو می پوشم...
***
همش دارم به این فکر می کنم که اگه یه روزی منم زن گرفتم و خدای بزرگ بهم یه بچه داد، بهش یاد بدم که شبیه هیچ کسی نباشه جز خودش... چون شبیه دیگران بودن، همه ی زندگی آدم را تباه می کنه... یادش می دم که با نمره ی 20 قبول شدن خوبه، ولی 12 هم نمره ی قبولیه و نباید ازش شرم داشته باشه... یادش می دم که دکتر و مهندس شدن خوبه، ولی مملکت به کارگر فنی هم نیاز داره و همه ی شغلها شریف و خوبن...
خلاصه سعی می کنم که زندگی کردن یادش بدم، نه نمایش دادن...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرگ و زندگی؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 5 اسفند 1396-ساعت 08 و 41 دقیقه و 30 ثانیه

الان که اومدم اینجا را به روز کنم، یه هفته ایه که یکی از فامیلهامون به رحمت خدا رفته...
توی یه تصادف رانندگی!
مرگ دلخراش یه زن جوان...
همش جلوی چشممه... همش فکر می کنم که بچه اش وقتی بزرگ شد، به کی باید تبریک روز مادر بگه و با کی درد دل کنه؟؟
و از جلوی چشمم دور نمی شه.
بگذریم.
خودم خوبم. در ده سال گذشته به بالاترین سطح آرامش رسیدم و هیچ مشکلی ندارم و انشالله نخواهم داشت...
همه چیز آرامه... می خوام اگه شد یه دستگاه فنر زن با کاتر و... بیارم توی مغازه که بتونم فنر زنی هم انجام بدم... کار سخت و دقیقیه... ولی خب، پول خوبی عایدم می کنه. بگذریم که باید 4 میلیونی هزینه کنم...
البته مغازه ام کوچکه و احتمالا نتونم تمام دستگاه ها را بیارم، ولی خب، توکل به خدا...
دیگه خبر خاصی نیست... زندگی کماکان در جریانه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این چند روز

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 23 بهمن 1396-ساعت 12 و 00 دقیقه و 37 ثانیه

از پنجشنبه تا یکشنبه رفته بودیم آپارتمان. بیشتر وقتم را سعی کردم پیش بابابزرگ و مامان بزرگ باشم. بابابزرگ خیلی افسرده و کسل و خسته و ناامید شده. می گه من عید را نمی بینم! نمی دونم چرا این حرف را می زنه و اینقدر سست شده، ولی به هر حال عمر دست خداست.
مامان بزرگم هم مراقبشه، اگرچه خودش به مراقبت نیاز داره.
خلاصه یه کمی دور و برشون را شلوغ کردیم و از این حال افسرده در اومدن. خدا کنه تا جمعه که مامان دوباره می ره پیششون، افسردگی دوباره نیاد سراغشون.
امروز بعد از 4 روز که در مغازه را باز کردم، خدا را شکر، یه مشتری پرینت بهم خورد و باعث شد که کمی کار کنم. یه تایپ هم داشتم و توی خونه انجام داده بودم و آوردم و تحویل مشتری دیگه ای دادم که اون هم الحمدلله بد نبود.
اینترنت مغازه تمام شده بود و مجبور شدم شارژش کنم.
خدا را شکر بد نبوده امروز... حالا تصمیم گرفتم بیام و این چند روز را بنویسم...
فردا، پس فردا هم می رم و یه ساعت از ساعت فروشی بر می دارم. می خوام دیجیتال باشه و بند سگکی ساده داشته باشه.
مغازه این چند روز سرد نبوده و نیست و با سیر صعودی دمای هوا، نیازی به پیک نیک و بخاری برقی نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چادر یخ زده

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 11 بهمن 1396-ساعت 10 و 37 دقیقه و 13 ثانیه

من در خانه ی گرمم، سردم است، تو چه می کنی در چادر آبگرفته ات هموطن؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :59
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo