تبلیغات
لحظه های من

روزانه نویسی های من...

بعد از چند روز

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 3 دی 1394-ساعت 19 و 04 دقیقه و 50 ثانیه

بعد از چند روز دوباره اومدم اینجا و وبلاگ را به روز کردم.
به طرز عجیبی حالم بهتر شده و دارم با لحظه ها جلو می رم. نه اینکه عقبگرد کنم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه کنم

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 4 آبان 1394-ساعت 10 و 39 دقیقه و 52 ثانیه

ده سال پیش، توی همین روزهای پاییزی سر کلاس پیش دانشگاهی نشسته بودم. اون موقع فکر می کردم که ده سال دیگه چقدر پیشرفت کردم. تا کجا رفتم بالا. اما حالا که به این ده سال نگاه می کنم، می بینم چقدر پسرفت کردم!
تنها بردی که توی این ده سال گذشته داشتم، معافیت سربازی بوده و بس.
ده سال پیش نمی گذاشتن تصمیم برای زندگی خودم بگیرم، حالا هم بلد نیستم تصمیم بگیرم.
تمام چیزهایی که برام ارزش داشتن، حالا بی معنی شده اند.
مثل پرنده ای هستم که در قفسش باز شده، اما پرواز بلد نیست.
نمی دونم چه کار کنم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه داستان کوتاه...

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 18 مهر 1394-ساعت 18 و 21 دقیقه و 21 ثانیه

شهر غمگین و ساکت بود. با وجود هزاران چراغ، تاریکی غم انگیزی بر آن سایه افکنده بود. هیچ کس در خیابان ها نبود. مردم در مساجد و کلیساها اجتماع کرده بودند و دعا می کردند. دعا می کردند تا معجزه ای برسد و دست رحمت خداوند یک بار دیگر بر سر آنها رحمت فرود آورد.
آری، لحظات سنگینی بود. شیطان سیاهی در حال رسیدن به شهر بود. تمام کسانی که می توانستند اسلحه به دست بگیرند، برای دفاع از شهر رفته بودند و این زنان و بچه ها و مسن تر ها بودند که در شهر فقط نام پروردگارشان را می آوردند.
نیروی شیطانی دشمن به نزدیکترین فاصله از شهر رسیده بود و با سلاح های بسیار پیشرفته می خواست وارد شهر شود. سربازها و نیروهای مدافع شهر، با اینکه سلاح آنچنانی نداشتند و حمایتی از متحدانشان ندیده بود، باز هم به پروردگارشان امید داشتند.
بالاخره نیروی شیطانی دشمن پدیدار شد و جنگ بین سربازهای شیطانی و نیروهای مدافع شهر آغاز شد. نبردی نابرابر! نیروهای شهر با اسلحه های سبک و ایمانشان به جنگ با تانک ها و اسلحه های سنگین و شیطانی دشمن پرداختند.
ساعتی نگذشته بود که دشمن به سنگرهای نیروهای شهر رسیده بودند و نیروهای شهر در حالی عقب نشینی می کردند، که هنوز می جنگیدند.
در نیمه شبی تاریک و خونین، ناگهان نور شدیدی چشم همه (مردم و دشمن) را خیره کرد. یک لحظه همه از کاری که می کردند دست کشیدند. بله، خداوند صدای  مردم شهر را شنیده بود و فرشتگانش را به کمک مردم و نیروهای مردم فرستاده بود. نور از پشت نیروهای مردمی شروع به تابش کرد و چشم تمام دشمنان را خیره کرده بود و به گونه ای می تابید و راه را برای نیروهای مردم روشن می کرد، که دشمن نتواند چیزی ببیند.
اینبار نوبت نیروهای مردمی بود که به دشمن شیطانی و سیاه یورش ببرند. حالا وقت انتقام بود. نیروهای دشمن که حال چیزی نمی دیدند، سلاح های خود را رها کردند و پا به فرار گذاشتند.
اینگونه بود که یک بار دیگر روشنایی بر سیاهی و حق بر باطل پیروز شد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهانه ی زندگی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 13 مهر 1394-ساعت 17 و 39 دقیقه و 27 ثانیه

هر کسی به یه عشقی زندگی می کنه. یکی دوست داره که ثروت جمع کنه، یکی دوست داره محبوبیت به دست بیاره.
بهانه برای زندگی زیاده، ولی ظرفیت آدمها با هم تفاوت داره. یکی با هزاران میلیون پول هم راضی نمی شه، در حالی که دیگری با دستمزد روزانه اش هم می تونه شاد باشه.
وقتی کسی بهانه ای برای زندگی داشته باشه، خیلی جاها کوتاه میاد و خیلی از کارها را انجام نمی ده، چون می خواد در کنار بهانه اش برای زندگی باشه. پس بیایید بهانه های زندگی همدیگر را نابود نکنیم. بیایید به یاد داشته باشیم، فرد مظلومی که بهانه اش برای زندگی خانوادشه، می تونه به بدون خانواده اش به یه فرد افسرده و بعضا خطرناک تبدیل بشه که هیچ چیز براش مهم نیست.
به دلخوشی ها و بهانه های زندگی همدیگه احترام بذاریم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازدواج و طلاق

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 11 مهر 1394-ساعت 20 و 37 دقیقه و 28 ثانیه

این روزا دارم فکر می کنم به ازدواج. به کسی که دوستش داشتم و دستم به دستش هم نخورد. ازدواج و تشکیل یه خانواده برام آرزوی جدیدی نیست. ولی واقعاَ هم اکنون شرایطش را ندارم.
شاید سال 89 تمام قدرتم آنقدر زیاد بود که می تونستم کوه را هم جابجا کنم و با دست خالی، از آگهی که توی روزنامه داده بودم، از راه ترجمه کلی پول در آوردم، ولی حالا حتی برای نوشتن یه یادداشت هم تمرکز ندارم.
اونوقتا می تونستم که هر کاری کنم، ولی ناگهان ورق برگشت و طوفان زندگی چنان به کلبه ی محقر آرزوهایم برخورد کرد و آن را از بین برد، که در باورم نمی گنجد.
واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی مقصر بود؟
امروز برای برپا کردن کلبه ی آرزوهام هیچ سرمایه ای ندارم: چه مالی و چه عاطفی. الان کلی داروی اعصاب می خورم، سرگیجه دارم و دیگه تحمل کارفرماها را ندارم. خوب می دونم که حق ندارم که به دختری حتی فکر کنم، چه برسه به ازدواج!!!
عشق واقعی یکبار به قلب میاد و بعدش هرچی هست، هوس و توهماته.
ایکاش می تونستم به عقب برگردم. ولی گذشته ها گذشته. چاره ای ندارم. حالا باید امید و آرزویی که داشتم و از دستش دادم، توی بسته های قرص و خواب و رؤیا جستجو کنم.
اما از این در عجبم کسانی که ازدواج می کنند و بعد از یه مدت از هم جدا می شوند، واقعا چرا قدر زندگیشون را نمی دونند. داشته های اونها آرزوی امثال منه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل مغرور قشنگم

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 3 مهر 1394-ساعت 17 و 03 دقیقه و 39 ثانیه



گل مغرور قشنگم
من فراموشت نکردم
بی تو اینجا را نمی خوام
می رم و بر نمی گردم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همسایه

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 2 مهر 1394-ساعت 10 و 38 دقیقه و 12 ثانیه

هیچ والدینی نباید مرگ بچه اش را ببینه...
این جمله را توی فیلم (interstellar ) شنیدم.
متأسفانه این روزها خیلی از بچه ها جلوی چشم والدینشون می میرن، می تونه توی جنگ باشه، می تونه تصادف باشه، می تونه هم در اثر بیماری باشه.
امروز پسر یکی از همسایه هامون فوت شد و حالا خانواده ای عزا دار شد و خب، همسایه ها هم در غمشون شریک شدند.
سن دقیقش را نمی دونم، ولی حدوداً دهه پنجاهی بود.
چقدر والدینش که هر دو در قید حیات هستن، حالا باید غصه بخورن، همین طور همسرش.
امیدوارم که خداوند بهشون صبر بده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قرض الحسنه بانکی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 30 شهریور 1394-ساعت 11 و 12 دقیقه و 10 ثانیه

دیروز رفتم و یه حساب قرض الحسنه توی بانک مسکن باز کردم. اما براش کارت نگرفتم. نیازی به کارت ندارم. می خوام کمی از پولم را همونجا بذارم تا توی قرعه کشی شرکت کنم. البته من فعلاً امتیازی ندارم. باید پولم سه ماه بخوابه تا بعدش شرایط قرعه کشی را پیدا کنه. اونوقت اگه براش کارت بگیرم، وسوسه می شم تند و تند برم و بهش ناخونک بزنم، اما با دفترچه و مراجعه به بانک کمی کار را برام سخت می شه.

دیروز آب شهر، قطع شد. البته اول فشارش کم شد و در نهایت قطع شد. منم نامردی نکردم، تا جایی که تونستم پدر و مادرم را تحت فشار گذاشتم که تا وقتی که آب میاد، ظرفهامون را آبگیری کنیم.
آخه شب هم مهمون داشتیم. مهمونمون یه دختر کوچولوی 6 ماهه داره که خیلی نازه. کلی بغلش کردم. دلم نمی اومد که به مامانش پسش بدم، ولی خب، هیچ کس برای بچه، مادر نمی شه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خارجی و باران

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 28 شهریور 1394-ساعت 17 و 24 دقیقه و 50 ثانیه

صبح اول وقت رفتم به بانک سپه و حساب قرض الحسنه ام را بستم. البته دو بار، دو تا بیست هزار تومن برنده شده بودم، ولی خب، یهو زد به سرم و بستمش!
فردا هم انشاله می رم و تکلیف حساب بانک تجارت را روشن می کنم.
****
با مادر رفتیم و هر دو کفش خریدیم.
توی راه موقعی که داشتیم می رفتیم به کفش فروشی، توی اتوبوس واحد یه پسر بچه کوچولو، که لواشک می فروخت به مادرم می گه: این پسره خارجیه؟
من را می گفت! مامانم بهش گفت: نه، پسرمه. ایرانیه.
کلی خندیدیم بهش.
مادرم همیشه می گن: تو مثل خارجی ها می مونی، ولی باورم نمی شد!
***
توی راه برگشت من وسط راه پیاده شدم و رفتم که لیمو ترش بخرم. وقتی از مغازه برگشتم باران خوب و شدیدی گرفته بود. خوشحالم که یه مرد واقعی که راننده تاکسی بود، من و سه نفر دیگه را به مقصدمون رسوند و ازمون کرایه ی عادی گرفت. آخه به محض اینکه باران می گیره، تاکسی ها دیگه سوار نمی کنند و می گن: در بست می ریم!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جنگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 27 شهریور 1394-ساعت 08 و 57 دقیقه و 41 ثانیه

جنگ تعیین نمی کنه کی بر حقه، اونی تعیین می کنه که پیروز می شه...

این جمله را در سایت GLOBAL FIREPOWER دیدم. جمله ی با معنی و زیباییه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شش قهرمان بزرگ (فیلم کارتونی)

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 26 شهریور 1394-ساعت 10 و 30 دقیقه و 17 ثانیه

داشتم فیلم شش قهرمان بزرگ را می دیدم.
داستان پسر14 ساله ی نابغه ایه که برادرش را از دست می ده. ولی یادگاری برادرش یه روبات پرستاره که بهش کمک می کنه تا با فقدان برادرش کنار بیاد.
روباتی که ازش حرف می زنم، بی مکس، یه روبات مهربون و دوست داشتنیه.
اما وقتی که پسر بچه که هیرو نام داره، به دنبال عامل مرگ برادرش می ره و می فهمه که مصوبش کی بوده، خشمگین می شه.
خشم چهره ی زشتی داره و این زشتی را می شه توی صورت بی مکس، روبات مهربون و بی آزار وقتی که برنامه اش توسط هیرو تغییر می کنه، دید. اون صحنه یعنی حمله ی بی مکس و نابودگریش، اوج بیچارگی هیرو را هم نشون می ده. وقتی که خشم نمی ذاره آدم چیزی را ببینه. بالاخره بی مکس مهار می شه و این بار موفق می شه که هیرو را هم مهار کنه و از خشمش کم کنه.
هر بار صحنه ی تغییر برنامه ی بی مکس را می بینم، توی فکر می رم. واقعا صحنه ی تأثیر گذاریه. بی مکس دوست داشتنی غیر قابل کنترل و خطرناک می شه...
فیلم جالبیه، حتما تماشا کنید.
****
فرق من و دوستم، آرشی، اینه که آرشی فیلم های زیادی می بینه، اما من یه فیلم را زیاد می بینم و حتی دیالوگهاش را حفظ می کنم.
****
امروز قراره برم دوباره پیش دکتر. داروهای جدیدش بهم نساخته. بی حوصله تر و افسرده تر شدم. ولی هنوز از روسیه و تایپ خوشم میاد!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غرق شدن

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 25 شهریور 1394-ساعت 18 و 41 دقیقه و 53 ثانیه

یه جا خوندم آدمی که داره غرق میشه، دو تا سه دقیقه نفسش را حبس می کنه و مقاومت می کنه. اما بعدش ناگهان این مقاومت در هم میشکنه، ماهیچه ها شل میشن و آب وارد ریه ها میشه. بعد هم همه چیز تیره و تار میشه و به آرامی مرگ شروع میشه. یه مرگ آرام و بدون درد. البته اولش ترس داره، اما بعدش واقعا آرامش داره. اینها تجارب کسایی هستن که تا دم مرگ رفتن و برگشتن (نجاتشون دادن)
حال این روزای منم همینه. دیگه نه زن می خوام، نه مدرک زمین شناسی، نه حتی حوصله دارم غر بزنم! هیچی!
اگه زنده ام، برای اینه که با خاطرات شیرینم زندگی می کنم. کمی روسی می خونم، کمی تایپ می کنم و بقیه اش هم توی خاطراتم هستم.
حس می کنم کار خاصی ندارم. فقط چندتا خاطره شیرین دارم. تمام سهم من از دنیا، خواب و رویا و خاطراتمه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه آهنگ قشنگ...

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 24 شهریور 1394-ساعت 17 و 06 دقیقه و 53 ثانیه

[http://www.aparat.com/v/XySWN]






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دو روز من

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 24 شهریور 1394-ساعت 16 و 20 دقیقه و 27 ثانیه

دیروز رفتم و با ماشین 12 سرم را زدم! کله ام خیلی گرد شده. حالا خوبیش اینه که لازم نیست هر روز شونه اش کنم!!!

یه آدم دارای نوسان، نمی تونه پشتکار داشته باشه، برای همینه که نمی تونم هیچ کاری را تمام کنم. یا هر روز با چوب کاردستی بسازم.
 دوست دارم توی دنیای خودم باشم و با دنیای خارج زیاد کاری نداشته باشم. از اینکه مدام بهم گفته بشه بیا این کار را بکن، بیا اون کار را بکن، بیشتر بهم می ریزم.
چه فرقی می کنه که چه کار کنم؟ من یه جوون بدون آینده هستم و این تقصیر کسی نیست جز خودم. حالا تلاش کنم برای چی؟ یا برای کی؟
به قول تریلر فیلم استالینگراد2013 : « در جنگ هم عشق وجود داره و در عشق امید»
فعلا هوا خوبه و می تونم با دوچرخه ام برونم. بعدش هم خدا بزرگه. برام هم مهم نیست که تنها داراییم ذخایرم هستند و چیزی بهشون اضافه نمی شه و هر روز کمتر هم می شه.
ناراحت نیستم. من 22 سالگی پر افتخاری داشتم و حالا در 27 سالگی مثل یه پیرمرد 72 ساله شدم. به چیزی که بودم افتخار می کنم  و از چیزی که هستم شرمگین نیستم.
بگذریم.
امروز رفتیم و گواهینامه بابام را تمدید کردیم. باید می رفت پیش کاردان فنی شهرک آزمایش و خب، این خیلی وقتش را گرفت و اعصابش را خرد کرد. ولی هر چی بود زود تمام شد.
بعد از یک سال و سه ماه، بالاخره ویندوزم را پاک کردم و ویندوز 10 نصب کردم. ویندوز راحتیه. البته با محیطش زیاد آشنا نیستم، ولی مدیریت حافظه و سرعت منوهاش و ... همگی عالین.
بگذریم که برای خرید دی وی دی مجبور شدم 14000 تومن بدم!!!
یکی از هاردهای قدیمیم را می خوام بفروشم به دوستم. هارد 500 گیگابایتی SEAGATE که دیگه به کارم نمیاد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روسی

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 21 شهریور 1394-ساعت 20 و 35 دقیقه و 08 ثانیه

برگشتیم خونه.
با برنامه های تلویزیون ارتباط برقرار نمی کنم.
نشستم پای تلویزیون و با هندزفری رادیو گوش میدم!!!!
شرایط بهتره. چند روزه آموزش زبان روسی را شروع کردم.باید یه بخشی از وجود مرده ام را زنده کنم. آرزو داشتم برم روسیه را ببینم. اما زبانشون را بلد نیستم. هنوز جور نشده برم روسیه، ولی می تونم زبونشون را یاد بگیرم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo