تبلیغات
لحظه های من

روزانه نویسی های من...

وقتی که...

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 30 دی 1395-ساعت 17 و 04 دقیقه و 57 ثانیه

وقتی منتظری و خودت هم نمی دونی برای چی، اونوقت هر 20 دقیقه یکبار جیمیل و صفحه ی میهن بلاگ و تلگرام را چک می کنی و باز دوباره چک می کنی...
***
آهنگ های فیلم زیبای بین ستاره ای ساخته سال 2014 از هانس زیمر را دانلود کردم... خیلی آهنگ های حماسی و قشنگی هستند و آدم را به یه دنیای دیگه می برند. موسیقی جادوی زنده است و هر کسی نمی تونه ازش سر دربیاره...
***
راستش این روزها حوصله ی کار برای شرکت کوچیک را ندارم. حقوقش کم و کارش زیاده. یه سری مسائل دیگه هم هست که بی تأثیر نیستند در بی حوصلگیم... چند روز دیگه درست می شم و انشالله با جدیت دوباره برای شرکت کار می کنم... بی کاری از بی پولی هم بدتره... اینکه آدم سر خودش معطل باشه و ندونه چه کار کنه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعضی زخم ها

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 27 آذر 1395-ساعت 08 و 36 دقیقه و 55 ثانیه

بعضی زخمها درد همیشگی ندارند، به مرور خوب نمیشند و فقط مرهم را ماسک بیرونی خود می کنند! این زخمها وقتی به آستانه ی خود می رسند با شدت تمام، درد را فریاد می زنند و صاحب درد را مثل یک شبیخون شبانه، غافلگیر می کنند!خنجری را با سکوتی سرد و بی رحم در پشت، فرو می کنند و با سنگدلی تمام به تماشای انزوا و گوشه گیری درد کشیده می نشینند!

اینها دردهای یک، دو یا هفت روزه نیستند! اینها دردهای سطحی نیستند! دردهایی ریشه دار و گیج کننده ، دردهایی که خود را حتی در خواب هم نمایان می کنند! کابوس نیستند ولی شخص را به گذشته هایی بسیار دور می برند گذشته هایی که روح به خوبی به یاد می آورد ولی این حافظه ی ضعیف و محدود، در این زندگی به فراموشی سپرده! شاید صلاح بر این باشد که علت این زخمها نمایان نشود !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شنونده باید عاقل باشه

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 25 آذر 1395-ساعت 19 و 55 دقیقه و 22 ثانیه

امروز توی یکی از کانالهای زیبای تلگرامی دیدم که نوشته بود به مناسبت میلاد رسول گرامی اسلام (ص) همراه اول شارژ رایگان هدیه می ده!
خب، با ارسال یه کد به یه شماره می تونه که باعث نابودی کل شارژ شما می شه می تونید بشینید و به کانال و ادمینش فحش بدید.
می تونید هم با مراجعه به سایت همراه اول ببینید که واقعا چنین شارژ و جایزه ای وجود داره یا خیر!
اگه باز هم نتونستید مطمئن بشین، شماره تلفن9990 همراه اول در خدمته. خیلی راحت می تونید بپرسید.
کلا در هر زمینه ای می تونید خیلی راحت استعلام کنید تا کلاه سرتون نره. پس بیایید رودرواسی را کنار بذارید و از امروز حواستون را جمع کنید یا خام باشید و بشید دست مایه ی خنده ی دیگران...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باختن

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 14 آذر 1395-ساعت 19 و 42 دقیقه و 51 ثانیه




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرح جامدادی دوچرخه سواری+ چند روز اخیر

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 14 آذر 1395-ساعت 18 و 06 دقیقه و 08 ثانیه

دیروز با بابا رفتیم و یه گوشی موبایل جدید برای مادر خریدیم. خیلی خوشحال شدن...

این چند روز خبر خاصی نبوده. فقط امروز که اومدم دیدم یه دوست عزیزی طرح جامداری دوچرخه سوار را ازم درخواست کرده بودند که در ادامه گذاشتم... می تونن از عکسهای زیر استفاده کنند...








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تایپ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 28 آبان 1395-ساعت 22 و 43 دقیقه و 28 ثانیه

این روزها کارم شده همش تایپ.
یه موقعی فکر می کردم که چقدر توانایی دارم و می گفتم: هیچ وقت تایپ برای مردم انجام نمی دم، چون معتقد بودم که آدم پشت کامپیوتر از بین می ره، اما حالا...
حالا بیشتر وقتم را پشت کامپیوترم هستم و دارم تایپ می کنم...
کم و بیش هم دچار کاستی هایی شدم، ولی چاره چیه؟ منبع درآمد دیگه ای ندارم!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چوب گردو

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 24 آبان 1395-ساعت 19 و 01 دقیقه و 27 ثانیه

امروز کمی چوب گردو خریدم. به اندازه ی 50 هزار تومن.
چوب فوق العاده محکم و البته قشنگیه. می خوام انشالله یه طاقچه ازش در بیارم و بسازم.
فردا تولد مادرمه و من بعد از چند سال چیزی تدارک ندیدم که تقدیمشون کنم... خدا کنه تبریکم برای شاد کردنشون کافی باشه...
کارهای تایپ و مشتریهای خونگیم دارن پیدا می شن... این روزها کمی سرم شلوغه و باید بیشتر کار کنم... مثل کارگرهای فصلی!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ابیانه- نطنز

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 15 آبان 1395-ساعت 06 و 04 دقیقه و 45 ثانیه

دیشب می خواستم اینجا را به روز کنم، ولی انقدر خسته بودم که نتونستم.
آخه با خانواده رفتیم ابیانه و نطنز... خیلی خوش گذشت... رضایت کامل داشتم.
دارم پشت کامپیوتر چاق می شم! کلی وزن اضافه کردم، اما زیاد هم برام مهم نیست، غذام را بیشتر از همیشه می خورم چون پشت کامپیوتر نشستن خیلی خسته ام می کنه... به هر حال برام مهم نیست!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانشگاه... پایان؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 8 آبان 1395-ساعت 17 و 10 دقیقه و 15 ثانیه

امروز رفتم دانشگاه و تقاضای دیپلم دبیرستانم را کردم. گفتند باید تسویه حساب کنی! تا آخر وقت همه ی امضاها را گرفتم و بردم.
حالا می گن باید یه مبلغی که توسط وزارتخانه تعیین می شه، باید پرداخت بشه تا مدارکت را تحویلت بدیم....
نمی دونم چرا، ولی احساس رضایت زیادی می کنم. کابوسی که هر شب می دیدم که می خوام برم تسویه حساب کنم، امروز به واقعیت پیوست و تمام شد.
حالا دیگه با دانشکده کاری ندارم.
با استادها کاری ندارم.
با تک و توک دانشجوهای همکلاسیم که حالا دارن ارشد و دکترا می خونند، کاری ندارم.
احساس آزادی می کنم، اگر چه مثل پرنده ای هستم که از قفس آزاد شده، ولی پرواز بلد نیست...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قر و قاطی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 12 مهر 1395-ساعت 18 و 21 دقیقه و 40 ثانیه

امروز یه مشتری داشتم. توی خونه مثل همیشه.
خیلی عجله داشت. وقتش کم بود و کارش زیاد. کلی کار کردم، آخرش هم مطلوبم نبود.
خود مشتریم راضی بود، ولی من راضی نبودم... کار گرافیکی را با عجله نمی شه انجام داد و نتیجه مطلوب گرفت...
****
جمعه مسموم شدم. امروز هم خواهرم مسموم شد. کلا روز قر و قاطی بود...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از یه سال؟؟؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 26 شهریور 1395-ساعت 18 و 15 دقیقه و 06 ثانیه

بعد از حدود چند ماه، شاید نزدیک به یک سال دستگاهم را روشن کردم تا جاکلیدی زیر را بسازم:


طرح سخت و پیچیده ایه. به هر حال بریدمش و شکل زیر حاصل شد که البته تکمیل نشده:


اینقدر ذوقم شده که نشستم و عکسش را اینجا و اونجا آپلود می کنم... بعد از یه سال دوری از دستگاهم، امروز دستگاه خوب کار کرد و به لطف خدا تونستم شاهکاری در حد خودم خلق کنم...
خدایا شکرت...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهن یخ زده

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1395-ساعت 19 و 34 دقیقه و 58 ثانیه

نمی خوام از کسی یا چیزی در گذشته انتقاد کنم، فقط می خوام از ذهن بگم.
ذهن پیوسته در حال حرکته و روشن و پویاست...
یه وقتی ممکنه که این ذهن از حرکت بایسته و تاریک بشه. متوقف بشه انگار که زمان متوقف شده! هیچ پیشرفتی نداشته باشه...
زمانی بود که می تونستم هر روز 20 تا 30 کلمه ی انگلیسی یاد بگیرم. قواعد را یاد بگیرم و به راحتی هر کاری که اراده می کردم را انجام بدم. چون ذهنم با تمام قوا پیش می رفت و روشن بود و انگیزه داشت.
اما حالا فقط محدود شدم به تایپ و پرینت و کمی فتوشاپ! ذهنم از حرکت بازایستاده و خاموش شده. سیاه و سرد و یخ زده!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جادوگر منلو پارک

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 3 شهریور 1395-ساعت 09 و 22 دقیقه و 56 ثانیه

امروز رفتم و دفترچه بیمه ی تأمین اجتماعیم را تمدید کردم. انشااله شنبه می رم و دندان های خرابم را درست می کنم.

نمی دونم چرا امروز همش به ادیسون فکر می کردم... کسی که ازش به عنوان جادوگر منلو پارک یاد می کردند.
اون کارهایی را با دستهاش و عقلش انجام داد که مردم قدیم فکر می کردند که باید با نیروهای ماوراء طبیعی انجام بشن. اونها همش دنبال جادو بودند و وقتی ادیسون تخیلات آنها را به واقعیت تبدیل کرد، بهش لقب «جادوگر منلوپارک» دادند و ازش تقدیر و تشکر کردند...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیروز!!!

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 31 تیر 1395-ساعت 11 و 57 دقیقه و 48 ثانیه

دیروز تونستم کمی به خرفتیم غلبه کنم!
یه مسافت طولانی را در نظر گرفتم و رفتم دوچرخه سواری. هوا خیلی گرم بود، ولی مهم نبود، چون یخ درونم، نمی گذاشت حس کنم که گرما چقدر زیاده.
خلاصه که بعد از دوچرخه سواری، کلی انرژی پیدا کردم. تونستم نوشته های توی اینترنت را اینبار بخونم، در واقع تونستم تمرکزم را تا حد زیادی به دست بیارم.
باید ورزش کنم! بهترین ورزش هم برای من دوچرخه سواریه. نه گروهیه، نه توپ داره! فقط خودمم و دوچرخه ام... همونطور که دوست ندارم برم کلاس کامپیوتر و دوست دارم خودم و کامپیوترم باشم و یاد بگیرم، برای ورزش هم همین طورم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرفت شدم...

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-ساعت 20 و 55 دقیقه و 43 ثانیه

دارم خرفت می شم!
نمی تونم چیزی را بخونم و یاد بگیرم!
دلم می خواد کتاب بخونم، اما حوصله نمی کنم. اصلاً روی کلمات تمرکز ندارم. فقط تمرکزم را می تونم وقتی حفظ کنم که دارم تایپ می کنم اونم بدون اینکه از کلمه ای بتونم چیزی بفهمم!
فیلم جدید هم حوصله نمی کنم ببینم. بعد از چند هفته فقط تونستم بتمن و سوپرمن را نگاه کنم.
نمی دونم دلم چی می خواد!  یه احساس سرد و یخ زده...
فکر نمی کردم اینقدر خرفت و درمانده بشم...
باید بیشتر ورزش کنم. اما باشگاه رفتن و ورزش گروهی را دوست ندارم. ولی هنوز از دوچرخه سواری خوشم میاد.
باید بیشتر دوچرخه برونم.
***
وقتی یه کاری درست و با افتخار انجام بشه، می شه در تعریفش اغراق کرد! مثل فیلم استالینگراد که سرشار از اغراقه. روسها حق دارن چنین فیلم هایی بسازن. اونها در جنگ جهانی دوم پیروز شدن و تاریخ را فاتحان می نویسن...
***
حالا این را نوشتم که بگم: وقتی آدم توی کاری شکست می خوره، همیشه شرمندگی و خفت و خواریش باهاش می مونه.
چند ساله که پا توی دانشگاه نگذاشتم، اما خاطراتش روزی نیست که سراغم نیان و هفته ای نیست که بدون کابوسهای دانشگاه بخوابم.
من چه گناهی کرده بودم که محکوم به خوندن رشته ی بی آینده و مسخره ای مثل کتابداری شدم که حالا مثل خوره تمام وجودم را می خوره؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :59
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo