تبلیغات
لحظه های من

روزانه نویسی های من...

هواپیمای جنگی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 5 اردیبهشت 1395-ساعت 13 و 32 دقیقه و 22 ثانیه

وقتی خبر نجات بیمار نروژی بوسیله ی جنگنده اف-16 را می خوندم، به شدت متأثر شده بودم.وسیله ها را ما می سازیم و بعد انتخاب با خودمونه که ازشون چطور استفاده کنیم.
جنگنده های اف-16 در طول سالهای خدمتشون باعث کشته و معلول شدن هزاران نفر می شدند، ولی اینبار در نروژ این وسیله با حمل دستگاه ویژه ی پزشکی باعث نجات یک بیمار از مرگ حتمی شد.
زندگی و مرگ در کنار هم هستند و مرگ بخشی از چرخه ی حیات آدمی است...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزدهای محترم!

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 30 فروردین 1395-ساعت 07 و 12 دقیقه و 47 ثانیه

 

وقتی آگهی های روزنامه را برای جستجوی کار نگاه می کنیم، آگهی هایی را می بینیم که بعضاً اقوا کننده و فریبنده هستند! مثل درآمد هفتگی 1 میلیون تومان و...

اما در پشت ظاهر فریبنده ی آنها می نگریم، کلمه ای بهتر از دزدهای محترم نمی توانیم برای آگهی دهنده های کذایی پیدا کنیم.

مثلاً چند وقت پیش خود من برای کار به یکی از همین دزدهای محترم که نیرو جهت کار در مغازه می خواست تماس گرفتم.

ایشان در پشت تلفن گفتند که حقوق و مزایای اداره کار را خواهید داشت.

به پشتوانه ی همین حرف این دزد محترم به محل مراجعه کردم و خیلی سریع بدون قرارداد استخدام شدم!

اما دیدم که صاحب مغازه صحبت از گرفتن چک و یا سفته ی بانکی می زند و می گوید باید به ما تضمین بدهی!

خوشبختانه با مشورت با یک وکیل حقوقی با دادن چک و سفته خودم را گرفتار نکردم. ولی شگرد این دزد محترم را فهمیدم:

آگهی در روزنامه، بعد استخدام صوری، بعد گرفتن چک و سفته، سپس نوشتن یک قرارداد کذایی و در آخر نپرداختن حقوق ذکر شده در قرارداد و در آخر در صورت اعتراض، به اجرا گذاشتن چک یا سفته و نقد کردن آن!!!

یعنی در واقع جوینده ی کار در نهایت در قبال کارش مزدی که دریافت نمی کند، هیچ! مبلغی را هم باید به صاحب کار بدهد تا بتواند از چنگ او و نیت پست و شیطانی اش رهایی پیدا کند.

این داستان را نوشتم تا جوانهای بی تجربه ی جویای کار، بدانند که برای کار کردن در مغازه های خصوصی نیازی نیست که با دادن چک و سفته خود را گرفتار کنند و هر وقت که با چنین موقعیتی روبه رو شدند، سریعاً باید محل را ترک کنند تا گرفتار دادگستری و یا شرخرهای خیابانی نشوند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاپیتان دیوی جونز

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 17 اسفند 1394-ساعت 21 و 21 دقیقه و 52 ثانیه

این روزها خیلی به کاپیتان دیوی جونز، ناخدای کشتی هلندی سرگردان فکر می کنم.
اون شکست عشقی سختی خورده بود و تحملش را نداشت. برای همین هم برای رها شدن از غم و غصه و فشاری که به قلبش می اومد، قلبش را از سینه در آورد و گذاشت توی یه صندوق و صندوق را دفن کرد.
اون موقع که این فیلم را می دیدم، قلبم پر از عشق و محبت بود و باورم نمی شد که شکست عشقی هم وجود داره!
ولی حالا با توجه به قلب درد عصبیم، می فهمم کاپیتان دیوی جونز چه زجری می کشید!
اگه یه روز عاشق کسانی می شدم و ازشون جواب منفی شنیدم، اگه یه روز از مادرم می خواستم که برام کسی را پیدا کنه، حالا دیگه هیچی نمی خوام! نمی خوام خانه و خانواده از خودم داشته باشم. چون به قول کاپیتان دیوی جونز: «عشق چه قید و بند زجرآوریه!»
از همه این حرفا که بگذریم، دیگه حسی هم نمونده برام... دوست دارم که قلبم برای همیشه سرد و یخ زده و سنگی باقی بمونه و دیگه به کسی علاقه مند نشه. چون یه بیمار ناپایدار روانی نمی تونه شخص دیگه ای را خوشبخت کنه، فقط می تونه بدبختش کنه!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گنجینه سپهر بانک صادرات

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 13 اسفند 1394-ساعت 07 و 43 دقیقه و 54 ثانیه

دو سال پیش که رفتم به بانک صادرات و حساب گنجینه باز کردم، فکر نمی کردم که 2 سال به این زودی بگذره!
حالا رفتم ببندمش، گفتند که 10 روز دیگه تا سررسید این حساب مونده!
خلاصه نشد ببندمش.
حساب خوبیه. به شرطی که آدم نره و بهش ناخنک نزنه، من یه بار ناخنک زدم و خب، کلی بهم ریختمش!
به هر حال ده روز دیگه تمام می شه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیگه دل مادرم را نمی شکنم!

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 12 اسفند 1394-ساعت 20 و 17 دقیقه و 17 ثانیه

بعد از چند هفته اومدیم آپارتمان.
مامان بزرگ و بابابزرگم هم خونشون را عوض کردند و اومدن توی یه آپارتمان نقلی! البته آپارتمانشان نقشه ی چندان جالبی نداره، ولی خب، حداقل کوچیک و جمع و جور و گرمه و از همه مهمتر این که مامان بزرگم اینا ازش خوششون میاد.
از وقتی تبلت را گذاشتم کنار، حال و روزم بهتره، البته پله پله دارم می رم بالا.
یه چیزهایی هست که باید قبول کنم و بپذیرم. نمی دونم چرا اینقدر پذیرفتن حقیقت برام سخت شده!!!
ولی باید قبول کنم ازدواج، زندگی مستقل، لذت پدر شدن و بازی با بچه ی خود آدم، همه ی اینها؛ همه ی اینها هست، فقط برای من نیست!
باید بپذیرم که نباید با شرایط روحی ناپایدارم، نباید باعث بدبختی شخص دیگری بشم...
بگذریم.
تصمیم گرفتم که دیگه با این حرفها مامانم را ناراحت نکنم. دیگه راجع به این حقایق حرف نخواهم نزد.
انشالله از هفته ی آینده کارم توی یه دفتر فنی کوچیک درست می شه و دیگه حوصله ام سر نمی ره که بخوام نق به جون مادرم بزنم.
مامانم را خیلی دوست دارم. اما بعضی وقتا نمی تونم جلوی خودم را بگیرم و شروع می کنم به درد دلهایی که بیشتر شبیه به انتقام و حساب کهنه پاک کردن می مونن و خلاصه مادرم را خیلی ناراحت می کنم...
از این هم بگذریم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه گل قشنگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 10 اسفند 1394-ساعت 18 و 59 دقیقه و 53 ثانیه

سالها پیش از تلویزیون، برنامه ی آقای حکایتی پخش می شد. برنامه ای آموزنده و زیبا برای بچه ها خصوصاً دهه شصتی ها!
توی تیتراژ اول فیلم می گفت:

قصه ی باغ بزرگ، قصه ی گل قشنگ
             قصه ی شیر و پلنگ، قصه ی موش زرنگ

اون موقع ها حدود 6 سال داشتم و از مادرم قصه ی گل قشنگ را می خواستم و اون مهربون، از خودش قصه های زیادی برام گفت. غافل از این بودم که گل قشنگ همون مادر خودمونه!
بعد از این همه سال فهمیدم!!! خیلی خنگم!
بگذریم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با کلی وقت اضافی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 9 اسفند 1394-ساعت 19 و 07 دقیقه و 53 ثانیه

با کلی وقت اضافی که دارم، وقت کم میارم که اینجا را به روز کنم.
رفتم و به یه دفتر فنی که آگهی داده بود و درخواست کار کردم. هیچی معلوم نیست، ولی ظاهرا نیرو پیدا نکرده و گفته فردا برم و چند صفحه براشون تایپ کنم.
انشاله که بتونیم با شرایط هم کنار بیاییم و برم و یه مدتی اینجا کار کنم.
هر کاری می رم، بیشتر از 6 ماه دوام نمیارم!!!
توکل به خدا، هر چی خودش بخواد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از چند...

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 6 اسفند 1394-ساعت 15 و 38 دقیقه و 56 ثانیه

بعد از چند روز یا بهتر بگم چند ماه اومدم اینجا را به روز کنم...

اتفاق خاصی نیفتاده. کمی نوسان داشتم. اما حالا بهترم.  بگذریم که پوست مامان را کَندم تا بهتر بشم!
خدا حفظ کنه همه ی مادرهای فداکار را.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از چند روز

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 3 دی 1394-ساعت 19 و 04 دقیقه و 50 ثانیه

بعد از چند روز دوباره اومدم اینجا و وبلاگ را به روز کردم.
به طرز عجیبی حالم بهتر شده و دارم با لحظه ها جلو می رم. نه اینکه عقبگرد کنم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه کنم

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 4 آبان 1394-ساعت 10 و 39 دقیقه و 52 ثانیه

ده سال پیش، توی همین روزهای پاییزی سر کلاس پیش دانشگاهی نشسته بودم. اون موقع فکر می کردم که ده سال دیگه چقدر پیشرفت کردم. تا کجا رفتم بالا. اما حالا که به این ده سال نگاه می کنم، می بینم چقدر پسرفت کردم!
تنها بردی که توی این ده سال گذشته داشتم، معافیت سربازی بوده و بس.
ده سال پیش نمی گذاشتن تصمیم برای زندگی خودم بگیرم، حالا هم بلد نیستم تصمیم بگیرم.
تمام چیزهایی که برام ارزش داشتن، حالا بی معنی شده اند.
مثل پرنده ای هستم که در قفسش باز شده، اما پرواز بلد نیست.
نمی دونم چه کار کنم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه داستان کوتاه...

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 18 مهر 1394-ساعت 18 و 21 دقیقه و 21 ثانیه

شهر غمگین و ساکت بود. با وجود هزاران چراغ، تاریکی غم انگیزی بر آن سایه افکنده بود. هیچ کس در خیابان ها نبود. مردم در مساجد و کلیساها اجتماع کرده بودند و دعا می کردند. دعا می کردند تا معجزه ای برسد و دست رحمت خداوند یک بار دیگر بر سر آنها رحمت فرود آورد.
آری، لحظات سنگینی بود. شیطان سیاهی در حال رسیدن به شهر بود. تمام کسانی که می توانستند اسلحه به دست بگیرند، برای دفاع از شهر رفته بودند و این زنان و بچه ها و مسن تر ها بودند که در شهر فقط نام پروردگارشان را می آوردند.
نیروی شیطانی دشمن به نزدیکترین فاصله از شهر رسیده بود و با سلاح های بسیار پیشرفته می خواست وارد شهر شود. سربازها و نیروهای مدافع شهر، با اینکه سلاح آنچنانی نداشتند و حمایتی از متحدانشان ندیده بود، باز هم به پروردگارشان امید داشتند.
بالاخره نیروی شیطانی دشمن پدیدار شد و جنگ بین سربازهای شیطانی و نیروهای مدافع شهر آغاز شد. نبردی نابرابر! نیروهای شهر با اسلحه های سبک و ایمانشان به جنگ با تانک ها و اسلحه های سنگین و شیطانی دشمن پرداختند.
ساعتی نگذشته بود که دشمن به سنگرهای نیروهای شهر رسیده بودند و نیروهای شهر در حالی عقب نشینی می کردند، که هنوز می جنگیدند.
در نیمه شبی تاریک و خونین، ناگهان نور شدیدی چشم همه (مردم و دشمن) را خیره کرد. یک لحظه همه از کاری که می کردند دست کشیدند. بله، خداوند صدای  مردم شهر را شنیده بود و فرشتگانش را به کمک مردم و نیروهای مردم فرستاده بود. نور از پشت نیروهای مردمی شروع به تابش کرد و چشم تمام دشمنان را خیره کرده بود و به گونه ای می تابید و راه را برای نیروهای مردم روشن می کرد، که دشمن نتواند چیزی ببیند.
اینبار نوبت نیروهای مردمی بود که به دشمن شیطانی و سیاه یورش ببرند. حالا وقت انتقام بود. نیروهای دشمن که حال چیزی نمی دیدند، سلاح های خود را رها کردند و پا به فرار گذاشتند.
اینگونه بود که یک بار دیگر روشنایی بر سیاهی و حق بر باطل پیروز شد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهانه ی زندگی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 13 مهر 1394-ساعت 17 و 39 دقیقه و 27 ثانیه

هر کسی به یه عشقی زندگی می کنه. یکی دوست داره که ثروت جمع کنه، یکی دوست داره محبوبیت به دست بیاره.
بهانه برای زندگی زیاده، ولی ظرفیت آدمها با هم تفاوت داره. یکی با هزاران میلیون پول هم راضی نمی شه، در حالی که دیگری با دستمزد روزانه اش هم می تونه شاد باشه.
وقتی کسی بهانه ای برای زندگی داشته باشه، خیلی جاها کوتاه میاد و خیلی از کارها را انجام نمی ده، چون می خواد در کنار بهانه اش برای زندگی باشه. پس بیایید بهانه های زندگی همدیگر را نابود نکنیم. بیایید به یاد داشته باشیم، فرد مظلومی که بهانه اش برای زندگی خانوادشه، می تونه به بدون خانواده اش به یه فرد افسرده و بعضا خطرناک تبدیل بشه که هیچ چیز براش مهم نیست.
به دلخوشی ها و بهانه های زندگی همدیگه احترام بذاریم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازدواج و طلاق

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 11 مهر 1394-ساعت 20 و 37 دقیقه و 28 ثانیه

این روزا دارم فکر می کنم به ازدواج. به کسی که دوستش داشتم و دستم به دستش هم نخورد. ازدواج و تشکیل یه خانواده برام آرزوی جدیدی نیست. ولی واقعاَ هم اکنون شرایطش را ندارم.
شاید سال 89 تمام قدرتم آنقدر زیاد بود که می تونستم کوه را هم جابجا کنم و با دست خالی، از آگهی که توی روزنامه داده بودم، از راه ترجمه کلی پول در آوردم، ولی حالا حتی برای نوشتن یه یادداشت هم تمرکز ندارم.
اونوقتا می تونستم که هر کاری کنم، ولی ناگهان ورق برگشت و طوفان زندگی چنان به کلبه ی محقر آرزوهایم برخورد کرد و آن را از بین برد، که در باورم نمی گنجد.
واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی مقصر بود؟
امروز برای برپا کردن کلبه ی آرزوهام هیچ سرمایه ای ندارم: چه مالی و چه عاطفی. الان کلی داروی اعصاب می خورم، سرگیجه دارم و دیگه تحمل کارفرماها را ندارم. خوب می دونم که حق ندارم که به دختری حتی فکر کنم، چه برسه به ازدواج!!!
عشق واقعی یکبار به قلب میاد و بعدش هرچی هست، هوس و توهماته.
ایکاش می تونستم به عقب برگردم. ولی گذشته ها گذشته. چاره ای ندارم. حالا باید امید و آرزویی که داشتم و از دستش دادم، توی بسته های قرص و خواب و رؤیا جستجو کنم.
اما از این در عجبم کسانی که ازدواج می کنند و بعد از یه مدت از هم جدا می شوند، واقعا چرا قدر زندگیشون را نمی دونند. داشته های اونها آرزوی امثال منه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل مغرور قشنگم

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 3 مهر 1394-ساعت 17 و 03 دقیقه و 39 ثانیه



گل مغرور قشنگم
من فراموشت نکردم
بی تو اینجا را نمی خوام
می رم و بر نمی گردم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همسایه

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 2 مهر 1394-ساعت 10 و 38 دقیقه و 12 ثانیه

هیچ والدینی نباید مرگ بچه اش را ببینه...
این جمله را توی فیلم (interstellar ) شنیدم.
متأسفانه این روزها خیلی از بچه ها جلوی چشم والدینشون می میرن، می تونه توی جنگ باشه، می تونه تصادف باشه، می تونه هم در اثر بیماری باشه.
امروز پسر یکی از همسایه هامون فوت شد و حالا خانواده ای عزا دار شد و خب، همسایه ها هم در غمشون شریک شدند.
سن دقیقش را نمی دونم، ولی حدوداً دهه پنجاهی بود.
چقدر والدینش که هر دو در قید حیات هستن، حالا باید غصه بخورن، همین طور همسرش.
امیدوارم که خداوند بهشون صبر بده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :58
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo