تبلیغات
لحظه های من

روزانه نویسی های من...

قرض الحسنه بانکی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 30 شهریور 1394-ساعت 11 و 12 دقیقه و 10 ثانیه

دیروز رفتم و یه حساب قرض الحسنه توی بانک مسکن باز کردم. اما براش کارت نگرفتم. نیازی به کارت ندارم. می خوام کمی از پولم را همونجا بذارم تا توی قرعه کشی شرکت کنم. البته من فعلاً امتیازی ندارم. باید پولم سه ماه بخوابه تا بعدش شرایط قرعه کشی را پیدا کنه. اونوقت اگه براش کارت بگیرم، وسوسه می شم تند و تند برم و بهش ناخونک بزنم، اما با دفترچه و مراجعه به بانک کمی کار را برام سخت می شه.

دیروز آب شهر، قطع شد. البته اول فشارش کم شد و در نهایت قطع شد. منم نامردی نکردم، تا جایی که تونستم پدر و مادرم را تحت فشار گذاشتم که تا وقتی که آب میاد، ظرفهامون را آبگیری کنیم.
آخه شب هم مهمون داشتیم. مهمونمون یه دختر کوچولوی 6 ماهه داره که خیلی نازه. کلی بغلش کردم. دلم نمی اومد که به مامانش پسش بدم، ولی خب، هیچ کس برای بچه، مادر نمی شه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خارجی و باران

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 28 شهریور 1394-ساعت 17 و 24 دقیقه و 50 ثانیه

صبح اول وقت رفتم به بانک سپه و حساب قرض الحسنه ام را بستم. البته دو بار، دو تا بیست هزار تومن برنده شده بودم، ولی خب، یهو زد به سرم و بستمش!
فردا هم انشاله می رم و تکلیف حساب بانک تجارت را روشن می کنم.
****
با مادر رفتیم و هر دو کفش خریدیم.
توی راه موقعی که داشتیم می رفتیم به کفش فروشی، توی اتوبوس واحد یه پسر بچه کوچولو، که لواشک می فروخت به مادرم می گه: این پسره خارجیه؟
من را می گفت! مامانم بهش گفت: نه، پسرمه. ایرانیه.
کلی خندیدیم بهش.
مادرم همیشه می گن: تو مثل خارجی ها می مونی، ولی باورم نمی شد!
***
توی راه برگشت من وسط راه پیاده شدم و رفتم که لیمو ترش بخرم. وقتی از مغازه برگشتم باران خوب و شدیدی گرفته بود. خوشحالم که یه مرد واقعی که راننده تاکسی بود، من و سه نفر دیگه را به مقصدمون رسوند و ازمون کرایه ی عادی گرفت. آخه به محض اینکه باران می گیره، تاکسی ها دیگه سوار نمی کنند و می گن: در بست می ریم!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جنگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 27 شهریور 1394-ساعت 08 و 57 دقیقه و 41 ثانیه

جنگ تعیین نمی کنه کی بر حقه، اونی تعیین می کنه که پیروز می شه...

این جمله را در سایت GLOBAL FIREPOWER دیدم. جمله ی با معنی و زیباییه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شش قهرمان بزرگ (فیلم کارتونی)

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 26 شهریور 1394-ساعت 10 و 30 دقیقه و 17 ثانیه

داشتم فیلم شش قهرمان بزرگ را می دیدم.
داستان پسر14 ساله ی نابغه ایه که برادرش را از دست می ده. ولی یادگاری برادرش یه روبات پرستاره که بهش کمک می کنه تا با فقدان برادرش کنار بیاد.
روباتی که ازش حرف می زنم، بی مکس، یه روبات مهربون و دوست داشتنیه.
اما وقتی که پسر بچه که هیرو نام داره، به دنبال عامل مرگ برادرش می ره و می فهمه که مصوبش کی بوده، خشمگین می شه.
خشم چهره ی زشتی داره و این زشتی را می شه توی صورت بی مکس، روبات مهربون و بی آزار وقتی که برنامه اش توسط هیرو تغییر می کنه، دید. اون صحنه یعنی حمله ی بی مکس و نابودگریش، اوج بیچارگی هیرو را هم نشون می ده. وقتی که خشم نمی ذاره آدم چیزی را ببینه. بالاخره بی مکس مهار می شه و این بار موفق می شه که هیرو را هم مهار کنه و از خشمش کم کنه.
هر بار صحنه ی تغییر برنامه ی بی مکس را می بینم، توی فکر می رم. واقعا صحنه ی تأثیر گذاریه. بی مکس دوست داشتنی غیر قابل کنترل و خطرناک می شه...
فیلم جالبیه، حتما تماشا کنید.
****
فرق من و دوستم، آرشی، اینه که آرشی فیلم های زیادی می بینه، اما من یه فیلم را زیاد می بینم و حتی دیالوگهاش را حفظ می کنم.
****
امروز قراره برم دوباره پیش دکتر. داروهای جدیدش بهم نساخته. بی حوصله تر و افسرده تر شدم. ولی هنوز از روسیه و تایپ خوشم میاد!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

غرق شدن

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 25 شهریور 1394-ساعت 18 و 41 دقیقه و 53 ثانیه

یه جا خوندم آدمی که داره غرق میشه، دو تا سه دقیقه نفسش را حبس می کنه و مقاومت می کنه. اما بعدش ناگهان این مقاومت در هم میشکنه، ماهیچه ها شل میشن و آب وارد ریه ها میشه. بعد هم همه چیز تیره و تار میشه و به آرامی مرگ شروع میشه. یه مرگ آرام و بدون درد. البته اولش ترس داره، اما بعدش واقعا آرامش داره. اینها تجارب کسایی هستن که تا دم مرگ رفتن و برگشتن (نجاتشون دادن)
حال این روزای منم همینه. دیگه نه زن می خوام، نه مدرک زمین شناسی، نه حتی حوصله دارم غر بزنم! هیچی!
اگه زنده ام، برای اینه که با خاطرات شیرینم زندگی می کنم. کمی روسی می خونم، کمی تایپ می کنم و بقیه اش هم توی خاطراتم هستم.
حس می کنم کار خاصی ندارم. فقط چندتا خاطره شیرین دارم. تمام سهم من از دنیا، خواب و رویا و خاطراتمه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه آهنگ قشنگ...

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 24 شهریور 1394-ساعت 17 و 06 دقیقه و 53 ثانیه

[http://www.aparat.com/v/XySWN]






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دو روز من

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 24 شهریور 1394-ساعت 16 و 20 دقیقه و 27 ثانیه

دیروز رفتم و با ماشین 12 سرم را زدم! کله ام خیلی گرد شده. حالا خوبیش اینه که لازم نیست هر روز شونه اش کنم!!!

یه آدم دارای نوسان، نمی تونه پشتکار داشته باشه، برای همینه که نمی تونم هیچ کاری را تمام کنم. یا هر روز با چوب کاردستی بسازم.
 دوست دارم توی دنیای خودم باشم و با دنیای خارج زیاد کاری نداشته باشم. از اینکه مدام بهم گفته بشه بیا این کار را بکن، بیا اون کار را بکن، بیشتر بهم می ریزم.
چه فرقی می کنه که چه کار کنم؟ من یه جوون بدون آینده هستم و این تقصیر کسی نیست جز خودم. حالا تلاش کنم برای چی؟ یا برای کی؟
به قول تریلر فیلم استالینگراد2013 : « در جنگ هم عشق وجود داره و در عشق امید»
فعلا هوا خوبه و می تونم با دوچرخه ام برونم. بعدش هم خدا بزرگه. برام هم مهم نیست که تنها داراییم ذخایرم هستند و چیزی بهشون اضافه نمی شه و هر روز کمتر هم می شه.
ناراحت نیستم. من 22 سالگی پر افتخاری داشتم و حالا در 27 سالگی مثل یه پیرمرد 72 ساله شدم. به چیزی که بودم افتخار می کنم  و از چیزی که هستم شرمگین نیستم.
بگذریم.
امروز رفتیم و گواهینامه بابام را تمدید کردیم. باید می رفت پیش کاردان فنی شهرک آزمایش و خب، این خیلی وقتش را گرفت و اعصابش را خرد کرد. ولی هر چی بود زود تمام شد.
بعد از یک سال و سه ماه، بالاخره ویندوزم را پاک کردم و ویندوز 10 نصب کردم. ویندوز راحتیه. البته با محیطش زیاد آشنا نیستم، ولی مدیریت حافظه و سرعت منوهاش و ... همگی عالین.
بگذریم که برای خرید دی وی دی مجبور شدم 14000 تومن بدم!!!
یکی از هاردهای قدیمیم را می خوام بفروشم به دوستم. هارد 500 گیگابایتی SEAGATE که دیگه به کارم نمیاد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روسی

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 21 شهریور 1394-ساعت 20 و 35 دقیقه و 08 ثانیه

برگشتیم خونه.
با برنامه های تلویزیون ارتباط برقرار نمی کنم.
نشستم پای تلویزیون و با هندزفری رادیو گوش میدم!!!!
شرایط بهتره. چند روزه آموزش زبان روسی را شروع کردم.باید یه بخشی از وجود مرده ام را زنده کنم. آرزو داشتم برم روسیه را ببینم. اما زبانشون را بلد نیستم. هنوز جور نشده برم روسیه، ولی می تونم زبونشون را یاد بگیرم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ای. یوسف خوشنام ما....

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 16 شهریور 1394-ساعت 16 و 42 دقیقه و 03 ثانیه

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می‌ شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما         پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

همونطور که قبلا گفتم: موسیقی جادوست، خصوصا اگه استادی مثل استاد شجریان هنرمندی باشه که اون را اجرا می کنه. شعر بالا از دیوان شمس مولاناست که استاد اجراش کردن و خیلی روحنوازه.

اومدم آپارتملن . پیش مامان بزرگ و بابابزرگ. شاید همین جا بمونم و اینبار کار پیدا کنم.
انشااله...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تسویه حساب و هارد ۲ترا

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 15 شهریور 1394-ساعت 20 و 23 دقیقه و 19 ثانیه

رفتم با روزنامه تسویه حساب. سفته ام را گرفتم، حقوقم را گرفتم و تمام.
یه هارد دیسک وسترن دیجیتال ۲ترا هم خریدم به ۳۴۲۰۰۰ تومان.
بد نیست. زندگی خیلی روان برام جریان داره.
۵ سال پیش در چنین روزی، روی تمام آرزوهام خاکستر ریخته شد، حالا بعد از پنج سال از خاکستر اون روزها یه ققنوس جدید متولد شده، رشد می کنه، و به زودی بالهاش راباز می کنه و پرواز می کنه...

چطور تونستم کار درستی که همون موقع بهم نشون داده شد را رها کنم  و به بیراهه برم???????!!!!!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : خصوصی 2

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 7 شهریور 1394-ساعت 09 و 48 دقیقه و 48 ثانیه

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جادو

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 4 شهریور 1394-ساعت 18 و 47 دقیقه و 43 ثانیه

موسیقی یه جادوست که هیچ کس نمی تونه رازش را درک کنه.ولی همه می تونن ازش لذت ببرن. این حرف را حتی پروفسور دامبلدور، مدیر مدرسه هاگوارتز در سری داستانهای هری پاتر زد و منکرش نشد.
امروز فهمیدم که یکی از ورزشکارای کشورمون فوت شد. بیت الله عباسپور. نمی دونم حرفها و شایعات در مورد درگذشتش تا چه حد صحت داره، اما می دونم خیلی ناراحت شدم و الان جادوی موسیقی خصوصا موسیقی سنتی کشور خودمون می تونه تا حد زیادی تسکین دهنده ی قلبم و فرو برنده بغض تو گلوم باشه....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هلمزدیپ

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 1 شهریور 1394-ساعت 11 و 25 دقیقه و 33 ثانیه

توی فیلم ارباب حلقه ها، در قسمت نبرد هلمزدیپ، یه صحنه خیلی قشنگ خلق شده. وقتی قلعه سقوط کرده و آخرین نفرات باقیمانده سعی در حفاظت از زنان، بچه ها و چیزای باقی مونده دارن، ناگهان شاه تئودن ناامید میشه و می گه: در برابر این تنفر افسار گسیخته چه کاری از ما ساخته است?
اما آراگون میگه: با من بیرون بیا تا رودررو با دشمن بجنگیم و با افتخار برای مردم بمیریم.
اونها اسبها را سوار میشن و برای آخرین بار، پرچم پادشاه هلمزدیپ به احتزاز در میاد، و وقتی در میشکنه اونها به دشمن حمله ور میشن.
ناگهان در اوج جنگ، نیروی کمکی میاد. گاندولف، جادوگر خوب یه ارتش با خودش میاره.و جنگ رابه نفع پادشاه تغییر میده.
اما چیزی که این صحنه را خیلی تأثیر گذار می کنه اینه که نیروی کمکی از طرف بالای کوه، سرازیر می شه. از سمت شرق!نیروی سیاه دشمن هم جلوش صف آرایی می کنه. اما خورشید از پشت کوه به کمک گاندولف میاد و نمیگذاره که دشمن خوب ببینه. نور بر سیاهی پیروز میشه، یک بار دیگه....
****
عاشق چنین صحنه هایی هستم. صحنه هایی که خوبی به بدی غلبه می کنه.
۲۶ مرداد رفتم و خون اهدا کردم. یکسالی بود که نرفته بودم. گرفتاریم زیاد بود. حالا کمی آزادترم.
دیروز یه جا کفشی ساده ساختم.کف دستم حسابی تاول زده.
امروز کار نمی کنم. از فردا انشاله دوباره شروع می کنم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : خصوصی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 25 مرداد 1394-ساعت 11 و 09 دقیقه و 43 ثانیه

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مطلب رمز دار : قلب شکسته من

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 23 مرداد 1394-ساعت 19 و 50 دقیقه و 30 ثانیه

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :58
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo