تبلیغات
لحظه های من - دانشگاه... پایان؟

طپش بی صدای قلبم...

دانشگاه... پایان؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 8 آبان 1395-ساعت 17 و 10 دقیقه و 15 ثانیه

امروز رفتم دانشگاه و تقاضای دیپلم دبیرستانم را کردم. گفتند باید تسویه حساب کنی! تا آخر وقت همه ی امضاها را گرفتم و بردم.
حالا می گن باید یه مبلغی که توسط وزارتخانه تعیین می شه، باید پرداخت بشه تا مدارکت را تحویلت بدیم....
نمی دونم چرا، ولی احساس رضایت زیادی می کنم. کابوسی که هر شب می دیدم که می خوام برم تسویه حساب کنم، امروز به واقعیت پیوست و تمام شد.
حالا دیگه با دانشکده کاری ندارم.
با استادها کاری ندارم.
با تک و توک دانشجوهای همکلاسیم که حالا دارن ارشد و دکترا می خونند، کاری ندارم.
احساس آزادی می کنم، اگر چه مثل پرنده ای هستم که از قفس آزاد شده، ولی پرواز بلد نیست...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo