لحظه های من آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را ، و دریایى غرق نمی کند " موسى " را ؛ مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ، تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ؛ دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ، سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد ! مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند... از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمی توانند ... او که یگانه تکیه گاه من و توست ! tag:http://mylife67.mihanblog.com 2018-11-16T00:23:59+01:00 mihanblog.com آبان و نوشت افزار آبان 2018-11-05T13:42:01+01:00 2018-11-05T13:42:01+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1108 فرشید بعد از سه هفته اومدم دوباره اینجا را به روز کنم... از سه هفته پیش یه نفر که نمی دونم وجود خارجی داره یا نه، اومده و به اسم نازنین کیانی مدام کامنت می ذاره..نظرات پست قبلیم پر شده از کامنتهای ایشون...بگذریم...کلاس روسی همچنان در جریانه و سعی می کنم یکی از بهترین هاش باشم...بعد از یه سال که توی مغازه خودم آقای خودم شدم و دارم کار می کنم، البته با خواهر اینا کار می کنیم، اوضاع بد نیست... شکر خدا... می گذره...همین الان که دارم این مطلب را می نویسم یه مشتری اومد توی مغازه و جوهر استامپ آبی می خواست.. بعد از سه هفته اومدم دوباره اینجا را به روز کنم... از سه هفته پیش یه نفر که نمی دونم وجود خارجی داره یا نه، اومده و به اسم نازنین کیانی مدام کامنت می ذاره..نظرات پست قبلیم پر شده از کامنتهای ایشون...
بگذریم...
کلاس روسی همچنان در جریانه و سعی می کنم یکی از بهترین هاش باشم...
بعد از یه سال که توی مغازه خودم آقای خودم شدم و دارم کار می کنم، البته با خواهر اینا کار می کنیم، اوضاع بد نیست... شکر خدا... می گذره...
همین الان که دارم این مطلب را می نویسم یه مشتری اومد توی مغازه و جوهر استامپ آبی می خواست... خب من هم استامپ و جوهر استامپ اصلا نمیارم...
بعله... اینجوریاس...
وبلاگ نویسی این روزها کم رونق شده... همه نشستن و  کانالهای شبکه های اجتماعی را توی گوشی هاشون چک می کنند و حوصله مطلب خوندن و نوشتن ندارن.
خود من هم مدتیه که خیلی کم میام اینجا را به روز کنم. اینستاگرام و لایک های مسخره اش تمام وقتم را می گیره...
خدا را شکر از وقتی پای بعضی از آدمها از زندگیمون برید، اوضاع خیلی بهتر شد. دیگه خیلی از درگیری های و جنگ اعصابها برامون پیش نمیاد.
وای!!!
خیلی از هر دری گفتم و آسمون به ریسمون بافتم... بهتره فعلا برم... تا بعد...

]]>
ویندوز کامپیوتر مغازه 2018-10-13T07:28:16+01:00 2018-10-13T07:28:16+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1107 فرشید دیروز جمعه بود و نشستم و ویندوز مغازه را عوض کردم.نصب پرینتر واقعا سخت بود... خوشبختانه به یاری خدا از پسش بر اومدم...فعلا که همه چی آرومه... دیروز جمعه بود و نشستم و ویندوز مغازه را عوض کردم.
نصب پرینتر واقعا سخت بود... خوشبختانه به یاری خدا از پسش بر اومدم...
فعلا که همه چی آرومه...
]]>
بازم این روزها 2018-09-26T06:54:14+01:00 2018-09-26T06:54:14+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1106 فرشید چند وقت پیش یه فیلم دیدم که این جمله را اولش می گفت و من امروز به صورت عکس درش آوردم:این روزها همش همین جمله در نظرمه... شاید به خاطر این که داشتم پیشرفت می کردم و یهو...بگذریم.چند روز پیش چند تا بازی قشنگ دانلود کردم که سبکشون استراتژی بود ولی زود پاکشون کردم. چون خیلی وقتم را می گرفتن.با این که اول مهر رسیده ولی مشتری ها به اون شدت که فکر می کردم نیامدن! و مشتری زیادی راه نینداختیم. شاید به خاطر این که دستگاه منگنه نداشتم. البته سوم مهر خریدم، ولی خب لباس نو بعد از عید ...بازم بگذریم...م چند وقت پیش یه فیلم دیدم که این جمله را اولش می گفت و من امروز به صورت عکس درش آوردم:
این روزها همش همین جمله در نظرمه... شاید به خاطر این که داشتم پیشرفت می کردم و یهو...

بگذریم.
چند روز پیش چند تا بازی قشنگ دانلود کردم که سبکشون استراتژی بود ولی زود پاکشون کردم. چون خیلی وقتم را می گرفتن.

با این که اول مهر رسیده ولی مشتری ها به اون شدت که فکر می کردم نیامدن! و مشتری زیادی راه نینداختیم. شاید به خاطر این که دستگاه منگنه نداشتم. البته سوم مهر خریدم، ولی خب لباس نو بعد از عید ...
بازم بگذریم...

مادربزرگم یه ماه پیش پاشون را عمل کردن و زانوی مصنوعی یا یه همچین چیزی گذاشتن توی مفصل زانوشون! حالا برای مراقبت بعد از عمل باید ورزش کنه که نمی کنه... نمی دونم برای چی این کار را کردن وقتی که نمی خوان بهتر بشن و کمکی به خودشون نمی کنن!!!

]]>
تمدید وب سایت مادر 2018-08-28T05:18:16+01:00 2018-08-28T05:18:16+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1105 فرشید ایمیلم را باز کردم. صورتحساب های وب سایت مادر اومده بود. برای یکسال آینده باید 375 هزارتومن بپردازیم!واقعا گرونه.از طرفی هم وب سایت مادرم دوست داشتنیه. اگه دوست داشتن و بگن حتما تمدید می کنیم...***27 مرداد رفتم یه واحد خون اهدا کردم... برای دستگاه کپی مغازه هم یه استابلایزر خریدم که نوسان های برق را حذف کنه و ازش محافظت کنه. حدود 600 هزارتومن قیمتش بود. یکی دیگه هم چند روز بعد خریدم که مخصوص یخچال و فریزر بود به 500 هزارتومن...پرینتر اچ پی با چاپ دو روی اتوماتیک را هم فروختم... دیگه یه تونر ایمیلم را باز کردم. صورتحساب های وب سایت مادر اومده بود. برای یکسال آینده باید 375 هزارتومن بپردازیم!
واقعا گرونه.
از طرفی هم وب سایت مادرم دوست داشتنیه. اگه دوست داشتن و بگن حتما تمدید می کنیم...
***
27 مرداد رفتم یه واحد خون اهدا کردم...
برای دستگاه کپی مغازه هم یه استابلایزر خریدم که نوسان های برق را حذف کنه و ازش محافظت کنه. حدود 600 هزارتومن قیمتش بود. یکی دیگه هم چند روز بعد خریدم که مخصوص یخچال و فریزر بود به 500 هزارتومن...
پرینتر اچ پی با چاپ دو روی اتوماتیک را هم فروختم... دیگه یه تونر برای دستگاه کپی کانن مغازه سفارش دادم که قراره پنجشنبه دیجی کالا برام بیاره.
خلاصه این چند روز همش توی کار خرید و فروش بودم!!!
***
چند تا فیلم قشنگ هم دانلود کردم و دیدم مثل کینگ کونگ 2005، اسپکترال و...
هیچ کدوم مثل فیلم اسپکترال و اون سلاح های روح مانندش ترسناک نبود!!! فکرش را بکنید... چیزی که از در و دیوار بگذره و به آدمها حمله کنه و گلوله هم بهش کارگر نباشه!
***
چند روز پیش با خواهرم رفتیم یه جا بستنی خوردیم که قبلا پلاسکو فروشی بود و وقتی جاکبریتی های دست سازم را بهشون نشون دادم، به بدی بیرونم کرد از مغازش... خیلی دلم خنک شد که دیدم برچیده و دیگه پلاسکو فروشی اونجا نیست.
بالاخره دنیا دارمکافاته... آدم ناحسابی را وقتی بهش گفتم که این جنس را دارم مثل طلبکارها روش را برگردوند... حالا دلم خنک شد... حالا دیگه نه از اون بابا خبری هست و نه از مغازه ی بنجل فروشش...
می دونم حق قانونی ازش ندارم، ولی می تونست یه نگاهی بندازه و به خوبی بگه فروش نداریم. نه اینکه خودش را بگیره و فکر کنه که جایی خبریه...
]]>
انتظار 2018-08-11T04:37:36+01:00 2018-08-11T04:37:36+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1104 فرشید ]]> انگار... 2018-08-07T04:57:34+01:00 2018-08-07T04:57:34+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1102 فرشید انگار همین دیروز بود که ناخوش بودم و دنبال افکار خیالی!و حالا خودم را در شُرُف بزرگترین تغییر و تحول زندگی می بینم.خدایا... کمکم کن... اینبار ناکامم نگذار... انگار همین دیروز بود که ناخوش بودم و دنبال افکار خیالی!
و حالا خودم را در شُرُف بزرگترین تغییر و تحول زندگی می بینم.
خدایا... کمکم کن... اینبار ناکامم نگذار...
]]>
تحول 2018-08-05T07:14:04+01:00 2018-08-05T07:14:04+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1101 فرشید در حال تغییر و تحولم...تا خدا چی بخواد... در حال تغییر و تحولم...
تا خدا چی بخواد...
]]>
فیدر 2018-07-22T14:30:04+01:00 2018-07-22T14:30:04+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1100 فرشید کارت گرافیک را تعویض نمی کنم چون مشکلش نرم افزاری بود و حل شد، ولی برای دستگاه کپی مغازه می خوام فیدر بخرم.برای تکثیر جزوه واقعا کارم سخته.سه چهار میلیونی هزینه داره، ولی خب، سرمایه گذاریه.توکل به خدا، انشاالله که خدا بهم برکت بده... کارت گرافیک را تعویض نمی کنم چون مشکلش نرم افزاری بود و حل شد، ولی برای دستگاه کپی مغازه می خوام فیدر بخرم.
برای تکثیر جزوه واقعا کارم سخته.
سه چهار میلیونی هزینه داره، ولی خب، سرمایه گذاریه.
توکل به خدا، انشاالله که خدا بهم برکت بده...
]]>
گرافیک جدید؟ 2018-07-19T13:44:19+01:00 2018-07-19T13:44:19+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1099 فرشید می خوام کارت گرافیکم را عوض کنم... ولی از هزینه کردن می ترسم!گرافیک خوبیه.ولی متأسفانه حافظه پردازشیش پایینه... یک گیگابایت الان کمه دیگه.گهگاهی هم در حین کار می گه که درایورش از کار افتاده و متوقف شده و روی اعصاب می ره...شاید شنبه رفتم و عوضش کردم... شاید هم باهاش کنار اومدم... توکل به خدا می خوام کارت گرافیکم را عوض کنم... ولی از هزینه کردن می ترسم!
گرافیک خوبیه.
ولی متأسفانه حافظه پردازشیش پایینه... یک گیگابایت الان کمه دیگه.
گهگاهی هم در حین کار می گه که درایورش از کار افتاده و متوقف شده و روی اعصاب می ره...
شاید شنبه رفتم و عوضش کردم... شاید هم باهاش کنار اومدم... توکل به خدا
]]>
قبض آب! 2018-07-13T07:43:55+01:00 2018-07-13T07:43:55+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1098 فرشید دوباره قبض آب اومد برای مجتمع!حالا یکی از مغازه ها که اتفاقا آرایشگر زنانه هست می گه من سهم قبض آب را نمی دم...باهاش دیروز حرف زدم. می دونستم به ازای هر 1000 تومنی که من و بقیه مغازه ها می دیم اون 3000 تومن می ده.حالا می خواد مثل بقیه پرداخت کنه.بهش گفتم برای چی از اول مثل بقیه پرداخت نکردی تا حالا که مدیریت ساختمان عوض شده؟ می گه من با نارضایتی پرداخت می کردم! و بهم زور می گفتن و در حقم اجحاف شده...حالا هم دیگه زیر بار نمی رم.خب، مثل همیشه کسبه محترم راه حل خوبی اندیشیدند! کل آب مجتمع را قطع کر دوباره قبض آب اومد برای مجتمع!
حالا یکی از مغازه ها که اتفاقا آرایشگر زنانه هست می گه من سهم قبض آب را نمی دم...
باهاش دیروز حرف زدم. می دونستم به ازای هر 1000 تومنی که من و بقیه مغازه ها می دیم اون 3000 تومن می ده.
حالا می خواد مثل بقیه پرداخت کنه.
بهش گفتم برای چی از اول مثل بقیه پرداخت نکردی تا حالا که مدیریت ساختمان عوض شده؟ می گه من با نارضایتی پرداخت می کردم! و بهم زور می گفتن و در حقم اجحاف شده...
حالا هم دیگه زیر بار نمی رم.
خب، مثل همیشه کسبه محترم راه حل خوبی اندیشیدند! کل آب مجتمع را قطع کردند! نمی دونم اون خانم چطور می خواد کاسبی کنه، ولی فعلا که کوتاه نیامده!
ولی راه حل ما هم منطقی نیست.
داریم زور می گیم.
کارمون مردونه و جوانمردانه نیست.
یه طرفه به قاضی رفتیم...
]]>
تاکسی تلفنی 2018-06-17T05:45:45+01:00 2018-06-17T05:45:45+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1097 فرشید دو سه روزه که یکی از همسایه ها رفته و یه تاکسی سرویس تلفنی اومده جاش. چند تا از همسایه ها ناراحتن. البته کاری با من نداره و من ناراحت نیستم. ولی خب، 3 نفرن که خیلی شلوغ می کنند و بالطبع کاری هم پیش نمی برن. کار باید قانونی باشه.ظاهرا اهالی محترم این مجتمع ما، خیلی خودشان را قبول دارن و با قدرت حرف می زنند. ولی خب، بین حرف تا عمل خیلی راه هست. باید از راه قانونی وارد بشن... البته اگه حقی داشته باشن!!!به هر حال به دو سه نفرشون گفتن اگه خواستن استشهاد محلی و ... پر کنند، سراغ من یکی نیان، چون امض دو سه روزه که یکی از همسایه ها رفته و یه تاکسی سرویس تلفنی اومده جاش. چند تا از همسایه ها ناراحتن. البته کاری با من نداره و من ناراحت نیستم. ولی خب، 3 نفرن که خیلی شلوغ می کنند و بالطبع کاری هم پیش نمی برن.
کار باید قانونی باشه.
ظاهرا اهالی محترم این مجتمع ما، خیلی خودشان را قبول دارن و با قدرت حرف می زنند. ولی خب، بین حرف تا عمل خیلی راه هست. باید از راه قانونی وارد بشن... البته اگه حقی داشته باشن!!!
به هر حال به دو سه نفرشون گفتن اگه خواستن استشهاد محلی و ... پر کنند، سراغ من یکی نیان، چون امضا نمی کنم، چون غیر قانونیه و برام دردسر می شه... هر کی شکایت داره، بره زنگ بزنه پلیس 110 تا بیاد صورت جلسه کنه.
من اعصابم خییلی گرانبهاتر از این حرفای مفت و صدمن یک غازه...
]]>
بعد از دو هفته ی پر تلاش 2018-05-17T05:37:17+01:00 2018-05-17T05:37:17+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1096 فرشید خدا را شکر وضعیت خیلی بهتر شده و دیگه دچار جزر و مدهای درونی نیستم.کار هم الحمدلله می رسه و بیکار نیستم.بعضی وقتا می شینم و فکر می کنم به اون آدم شریفی که برای اولین بار اومد و کمکم کرد و تونستم توی منزل کار کنم.خب، اون آدم مال گذشته است و آدمی که می خواد پویا و رو به جلو حرکت کنه، نباید به گذشته فکر کنه.به هر حال هرجا که هست براش آرزوی شادکامی دارم و دعاش می کنم و دلم می خواد که شاد باشه و خوش دنیا را بگذرونه.مغازه رونق گرفته ولی اجاره مغازه و هزینه ها بالاست، ولی خب خدا را شکر همه چیز روبه راه خدا را شکر وضعیت خیلی بهتر شده و دیگه دچار جزر و مدهای درونی نیستم.
کار هم الحمدلله می رسه و بیکار نیستم.
بعضی وقتا می شینم و فکر می کنم به اون آدم شریفی که برای اولین بار اومد و کمکم کرد و تونستم توی منزل کار کنم.
خب، اون آدم مال گذشته است و آدمی که می خواد پویا و رو به جلو حرکت کنه، نباید به گذشته فکر کنه.
به هر حال هرجا که هست براش آرزوی شادکامی دارم و دعاش می کنم و دلم می خواد که شاد باشه و خوش دنیا را بگذرونه.
مغازه رونق گرفته ولی اجاره مغازه و هزینه ها بالاست، ولی خب خدا را شکر همه چیز روبه راهه.
]]>
بعد از یک ماه 2018-04-23T12:44:08+01:00 2018-04-23T12:44:08+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1094 فرشید بعد از یه ماه برگشتم و اینجا را به روز می کنم...توی این یه ماهه اتفاقات زیادی افتاد. بابابزرگ را آوردیم دکتر... گوشی کلاسیک نوکیا 216 را با یه اسمارت فون نه چندان قوی عوض کردم... اینترنت مغازه را انصراف دادم و از اینترنت اسمارت فون استفاده می کنم.مشتری های مختلفی برام اومد.نرخ بیمه تأمین اجتماعی کمی گرون شده.خلاصه از هر چی بخوام بگم ، یه دنیا حرف می شه...***مغازه کمافی السابق باز و بسته می شه. هر روز صبح از خواب بیدار می شم و میام مغازه تا ظهر. بعد ناهار، خواب و دوباره مغازه تا شب.امروز یه روز بعد از یه ماه برگشتم و اینجا را به روز می کنم...
توی این یه ماهه اتفاقات زیادی افتاد. بابابزرگ را آوردیم دکتر... گوشی کلاسیک نوکیا 216 را با یه اسمارت فون نه چندان قوی عوض کردم... اینترنت مغازه را انصراف دادم و از اینترنت اسمارت فون استفاده می کنم.
مشتری های مختلفی برام اومد.
نرخ بیمه تأمین اجتماعی کمی گرون شده.
خلاصه از هر چی بخوام بگم ، یه دنیا حرف می شه...
***
مغازه کمافی السابق باز و بسته می شه. هر روز صبح از خواب بیدار می شم و میام مغازه تا ظهر. بعد ناهار، خواب و دوباره مغازه تا شب.
امروز یه روز قشنگه. باران می باره و هوای کثیف شهر را به شدت دلچسب و دلنواز کرده...

]]>
بهار 97 2018-03-19T09:12:47+01:00 2018-03-19T09:12:47+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1092 فرشید ]]> قضاوت 2018-02-27T07:57:18+01:00 2018-02-27T07:57:18+01:00 tag:http://mylife67.mihanblog.com/post/1091 فرشید دیشب بحث بود سر قبض آب توی مجتمعی که مغازه اجاره کردم...همه قاضی شده بودن و مدیر ساختمان را محاکمه می کردن!یکی می گفت که چرا باید قبض آب اخطار قطع بخوره؟ یکی می گفت با پولها چه کار می کنی که قبض را نمی دی؟ یکی می گفت (خطاب به مدیر): تو یه مستأجری خودت، چه کاره ای که قبض می دی؟خلاصه همه قاضی بودن و مدیر ساختمان محکوم... محکوم به پیش داوری ها و قضاوت های نابه جای کاسب هایی که داشتند یه طرفه محاکمه اش می کردند...من از زندگی می ترسم... در دنیایی که همه این طور بی رحمانه قضاوت می کنند، از زندگی می دیشب بحث بود سر قبض آب توی مجتمعی که مغازه اجاره کردم...
همه قاضی شده بودن و مدیر ساختمان را محاکمه می کردن!
یکی می گفت که چرا باید قبض آب اخطار قطع بخوره؟ یکی می گفت با پولها چه کار می کنی که قبض را نمی دی؟ یکی می گفت (خطاب به مدیر): تو یه مستأجری خودت، چه کاره ای که قبض می دی؟
خلاصه همه قاضی بودن و مدیر ساختمان محکوم... محکوم به پیش داوری ها و قضاوت های نابه جای کاسب هایی که داشتند یه طرفه محاکمه اش می کردند...
من از زندگی می ترسم... در دنیایی که همه این طور بی رحمانه قضاوت می کنند، از زندگی می ترسم... هیچ کس در شب گذشته از زحمات این مدیر ساختمان تشکر نکرد. این که هر ماه می آمد و قبوض برق را توزیع می کرد و پول آب را می گرفت تشکر نمی کرد.
حالا امروز ما دیگه مدیر ساختمان نداریم و هیچ کس هم حاضر نیست مدیر بشه! چون حتما می دونن که آخر چنین کارهای مدیریتی، چنین حرف و نقل هایی می شه و در آخر خودشون هم عملکرد بهتری نخواهند داشت.
حالا هم که دارم این وبلاگ را به روز می کنم، باز هم کسبه دارن با هم بحث می کنند و باز در غیاب مدیر سابق محکومش می کنند.
ولی دنیا مثل بومرنگ هر عملی را بالاخره دیر یا زود به سمت خود آدم بر می گردونه و آدمها در همین دنیا پاداش و جزای کارهاشون را می گیرن...
برای همین در شب گذشته من به جلسه ی محکومیت مدیر نرفتم و هیچ حرفی نزدم تا از من دلخور و ناراحت نشه...
]]>