تبلیغات
لحظه های من - مطالب فرشید

طپش بی صدای قلبم...

تایپ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 28 آبان 1395-ساعت 23 و 43 دقیقه و 28 ثانیه

این روزها کارم شده همش تایپ.
یه موقعی فکر می کردم که چقدر توانایی دارم و می گفتم: هیچ وقت تایپ برای مردم انجام نمی دم، چون معتقد بودم که آدم پشت کامپیوتر از بین می ره، اما حالا...
حالا بیشتر وقتم را پشت کامپیوترم هستم و دارم تایپ می کنم...
کم و بیش هم دچار کاستی هایی شدم، ولی چاره چیه؟ منبع درآمد دیگه ای ندارم!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چوب گردو

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 24 آبان 1395-ساعت 20 و 01 دقیقه و 27 ثانیه

امروز کمی چوب گردو خریدم. به اندازه ی 50 هزار تومن.
چوب فوق العاده محکم و البته قشنگیه. می خوام انشالله یه طاقچه ازش در بیارم و بسازم.
فردا تولد مادرمه و من بعد از چند سال چیزی تدارک ندیدم که تقدیمشون کنم... خدا کنه تبریکم برای شاد کردنشون کافی باشه...
کارهای تایپ و مشتریهای خونگیم دارن پیدا می شن... این روزها کمی سرم شلوغه و باید بیشتر کار کنم... مثل کارگرهای فصلی!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ابیانه- نطنز

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 15 آبان 1395-ساعت 07 و 04 دقیقه و 45 ثانیه

دیشب می خواستم اینجا را به روز کنم، ولی انقدر خسته بودم که نتونستم.
آخه با خانواده رفتیم ابیانه و نطنز... خیلی خوش گذشت... رضایت کامل داشتم.
دارم پشت کامپیوتر چاق می شم! کلی وزن اضافه کردم، اما زیاد هم برام مهم نیست، غذام را بیشتر از همیشه می خورم چون پشت کامپیوتر نشستن خیلی خسته ام می کنه... به هر حال برام مهم نیست!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانشگاه... پایان؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 8 آبان 1395-ساعت 18 و 10 دقیقه و 15 ثانیه

امروز رفتم دانشگاه و تقاضای دیپلم دبیرستانم را کردم. گفتند باید تسویه حساب کنی! تا آخر وقت همه ی امضاها را گرفتم و بردم.
حالا می گن باید یه مبلغی که توسط وزارتخانه تعیین می شه، باید پرداخت بشه تا مدارکت را تحویلت بدیم....
نمی دونم چرا، ولی احساس رضایت زیادی می کنم. کابوسی که هر شب می دیدم که می خوام برم تسویه حساب کنم، امروز به واقعیت پیوست و تمام شد.
حالا دیگه با دانشکده کاری ندارم.
با استادها کاری ندارم.
با تک و توک دانشجوهای همکلاسیم که حالا دارن ارشد و دکترا می خونند، کاری ندارم.
احساس آزادی می کنم، اگر چه مثل پرنده ای هستم که از قفس آزاد شده، ولی پرواز بلد نیست...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قر و قاطی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 12 مهر 1395-ساعت 19 و 21 دقیقه و 40 ثانیه

امروز یه مشتری داشتم. توی خونه مثل همیشه.
خیلی عجله داشت. وقتش کم بود و کارش زیاد. کلی کار کردم، آخرش هم مطلوبم نبود.
خود مشتریم راضی بود، ولی من راضی نبودم... کار گرافیکی را با عجله نمی شه انجام داد و نتیجه مطلوب گرفت...
****
جمعه مسموم شدم. امروز هم خواهرم مسموم شد. کلا روز قر و قاطی بود...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از یه سال؟؟؟

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 26 شهریور 1395-ساعت 18 و 15 دقیقه و 06 ثانیه

بعد از حدود چند ماه، شاید نزدیک به یک سال دستگاهم را روشن کردم تا جاکلیدی زیر را بسازم:


طرح سخت و پیچیده ایه. به هر حال بریدمش و شکل زیر حاصل شد که البته تکمیل نشده:


اینقدر ذوقم شده که نشستم و عکسش را اینجا و اونجا آپلود می کنم... بعد از یه سال دوری از دستگاهم، امروز دستگاه خوب کار کرد و به لطف خدا تونستم شاهکاری در حد خودم خلق کنم...
خدایا شکرت...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ذهن یخ زده

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1395-ساعت 19 و 34 دقیقه و 58 ثانیه

نمی خوام از کسی یا چیزی در گذشته انتقاد کنم، فقط می خوام از ذهن بگم.
ذهن پیوسته در حال حرکته و روشن و پویاست...
یه وقتی ممکنه که این ذهن از حرکت بایسته و تاریک بشه. متوقف بشه انگار که زمان متوقف شده! هیچ پیشرفتی نداشته باشه...
زمانی بود که می تونستم هر روز 20 تا 30 کلمه ی انگلیسی یاد بگیرم. قواعد را یاد بگیرم و به راحتی هر کاری که اراده می کردم را انجام بدم. چون ذهنم با تمام قوا پیش می رفت و روشن بود و انگیزه داشت.
اما حالا فقط محدود شدم به تایپ و پرینت و کمی فتوشاپ! ذهنم از حرکت بازایستاده و خاموش شده. سیاه و سرد و یخ زده!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جادوگر منلو پارک

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 3 شهریور 1395-ساعت 09 و 22 دقیقه و 56 ثانیه

امروز رفتم و دفترچه بیمه ی تأمین اجتماعیم را تمدید کردم. انشااله شنبه می رم و دندان های خرابم را درست می کنم.

نمی دونم چرا امروز همش به ادیسون فکر می کردم... کسی که ازش به عنوان جادوگر منلو پارک یاد می کردند.
اون کارهایی را با دستهاش و عقلش انجام داد که مردم قدیم فکر می کردند که باید با نیروهای ماوراء طبیعی انجام بشن. اونها همش دنبال جادو بودند و وقتی ادیسون تخیلات آنها را به واقعیت تبدیل کرد، بهش لقب «جادوگر منلوپارک» دادند و ازش تقدیر و تشکر کردند...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیروز!!!

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 31 تیر 1395-ساعت 11 و 57 دقیقه و 48 ثانیه

دیروز تونستم کمی به خرفتیم غلبه کنم!
یه مسافت طولانی را در نظر گرفتم و رفتم دوچرخه سواری. هوا خیلی گرم بود، ولی مهم نبود، چون یخ درونم، نمی گذاشت حس کنم که گرما چقدر زیاده.
خلاصه که بعد از دوچرخه سواری، کلی انرژی پیدا کردم. تونستم نوشته های توی اینترنت را اینبار بخونم، در واقع تونستم تمرکزم را تا حد زیادی به دست بیارم.
باید ورزش کنم! بهترین ورزش هم برای من دوچرخه سواریه. نه گروهیه، نه توپ داره! فقط خودمم و دوچرخه ام... همونطور که دوست ندارم برم کلاس کامپیوتر و دوست دارم خودم و کامپیوترم باشم و یاد بگیرم، برای ورزش هم همین طورم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خرفت شدم...

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 29 تیر 1395-ساعت 20 و 55 دقیقه و 43 ثانیه

دارم خرفت می شم!
نمی تونم چیزی را بخونم و یاد بگیرم!
دلم می خواد کتاب بخونم، اما حوصله نمی کنم. اصلاً روی کلمات تمرکز ندارم. فقط تمرکزم را می تونم وقتی حفظ کنم که دارم تایپ می کنم اونم بدون اینکه از کلمه ای بتونم چیزی بفهمم!
فیلم جدید هم حوصله نمی کنم ببینم. بعد از چند هفته فقط تونستم بتمن و سوپرمن را نگاه کنم.
نمی دونم دلم چی می خواد!  یه احساس سرد و یخ زده...
فکر نمی کردم اینقدر خرفت و درمانده بشم...
باید بیشتر ورزش کنم. اما باشگاه رفتن و ورزش گروهی را دوست ندارم. ولی هنوز از دوچرخه سواری خوشم میاد.
باید بیشتر دوچرخه برونم.
***
وقتی یه کاری درست و با افتخار انجام بشه، می شه در تعریفش اغراق کرد! مثل فیلم استالینگراد که سرشار از اغراقه. روسها حق دارن چنین فیلم هایی بسازن. اونها در جنگ جهانی دوم پیروز شدن و تاریخ را فاتحان می نویسن...
***
حالا این را نوشتم که بگم: وقتی آدم توی کاری شکست می خوره، همیشه شرمندگی و خفت و خواریش باهاش می مونه.
چند ساله که پا توی دانشگاه نگذاشتم، اما خاطراتش روزی نیست که سراغم نیان و هفته ای نیست که بدون کابوسهای دانشگاه بخوابم.
من چه گناهی کرده بودم که محکوم به خوندن رشته ی بی آینده و مسخره ای مثل کتابداری شدم که حالا مثل خوره تمام وجودم را می خوره؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

10 تیر 1395

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 10 تیر 1395-ساعت 18 و 17 دقیقه و 03 ثانیه

چند وقته که فقط به اینجا سر می زنم برای چک کردن نظرات! نظراتی که معمولاً جلوشون قرمز نیست و کسی چیزی برام ننوشته...
تو این چند وقته اتفاقات زیادی افتاد. مثلاً با دفترچه تأمین اجتماعیم رفتم و چند تا دندون خراب را مجانی درست کردم.
یا مثلاً امروز 10 تیرماه رفتم و یه مونیتور سی آر تی قدیمی خریدم که در کنار مونیتور ال سی دیم یه سوپر نمایشگر داشته باشم. در واقع با هزینه 40 هزارتومن، تونستم یه نمایشگر دراز برای خودم درست کنم که خوراک طراحهاست!!!
آدم از داشتن ضرر نمی کنه.
دیگه اینکه توی یک ماه گذشته قرار بود که با یه نفر شراکتی دفتر فنی تأسیس کنیم، ولی خب، طرف زرنگ بازی در آورد و قبل از اینکه کار را شروع کنیم، بهم زد. 200 هزارتومنی ضرر کردیم، ولی خب خدا را شکر که ضرر بیشتر ندادیم!
حال خودم هم بهتر شده. دیگه مثل قبل طلبکار زمین و زمان نیستم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آزار دهنده است...

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 26 اردیبهشت 1395-ساعت 20 و 59 دقیقه و 20 ثانیه

چقدر دیگه باید دنبال تو بگردم؟
چقدر دیگه باید در انتظار تو باشم؟
چقدر دیگه باید لبام را گاز بگیرم و خودم را باور نداشته باشم؟
چشم ناراحت پر تب و تاب
مابقی عبارات ناقص
این من نیستم، کسی دیگر است...
قسم به آینده با تو
قسم به بوسه های صبحگاهی تو
قسم به آینده با تو
مردن در آغوش تو
قسم به آینده با تو
قلب بازشده فقط به روی تو
باور نمی کنم، این فقط یک رویاست و این آزارم می دهد.
چقدر دیگه باید فکر کنم اما هیچ کارزی انجام ندهم؟
چقدر دیگه باید صبر کنم تا عشقمون مشتعل شود؟
می فهمم ولی می ترسم چیزی بگویم
امکان دارد که عشق بورزی یا متنفر شوی
شهر بدون وجود تو خالی است
این من نیستم، کس دیگری است...

بخشی از یک ترانه ی روسی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هواپیمای جنگی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 5 اردیبهشت 1395-ساعت 14 و 32 دقیقه و 22 ثانیه

وقتی خبر نجات بیمار نروژی بوسیله ی جنگنده اف-16 را می خوندم، به شدت متأثر شده بودم.وسیله ها را ما می سازیم و بعد انتخاب با خودمونه که ازشون چطور استفاده کنیم.
جنگنده های اف-16 در طول سالهای خدمتشون باعث کشته و معلول شدن هزاران نفر می شدند، ولی اینبار در نروژ این وسیله با حمل دستگاه ویژه ی پزشکی باعث نجات یک بیمار از مرگ حتمی شد.
زندگی و مرگ در کنار هم هستند و مرگ بخشی از چرخه ی حیات آدمی است...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزدهای محترم!

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 30 فروردین 1395-ساعت 08 و 12 دقیقه و 47 ثانیه

 

وقتی آگهی های روزنامه را برای جستجوی کار نگاه می کنیم، آگهی هایی را می بینیم که بعضاً اقوا کننده و فریبنده هستند! مثل درآمد هفتگی 1 میلیون تومان و...

اما در پشت ظاهر فریبنده ی آنها می نگریم، کلمه ای بهتر از دزدهای محترم نمی توانیم برای آگهی دهنده های کذایی پیدا کنیم.

مثلاً چند وقت پیش خود من برای کار به یکی از همین دزدهای محترم که نیرو جهت کار در مغازه می خواست تماس گرفتم.

ایشان در پشت تلفن گفتند که حقوق و مزایای اداره کار را خواهید داشت.

به پشتوانه ی همین حرف این دزد محترم به محل مراجعه کردم و خیلی سریع بدون قرارداد استخدام شدم!

اما دیدم که صاحب مغازه صحبت از گرفتن چک و یا سفته ی بانکی می زند و می گوید باید به ما تضمین بدهی!

خوشبختانه با مشورت با یک وکیل حقوقی با دادن چک و سفته خودم را گرفتار نکردم. ولی شگرد این دزد محترم را فهمیدم:

آگهی در روزنامه، بعد استخدام صوری، بعد گرفتن چک و سفته، سپس نوشتن یک قرارداد کذایی و در آخر نپرداختن حقوق ذکر شده در قرارداد و در آخر در صورت اعتراض، به اجرا گذاشتن چک یا سفته و نقد کردن آن!!!

یعنی در واقع جوینده ی کار در نهایت در قبال کارش مزدی که دریافت نمی کند، هیچ! مبلغی را هم باید به صاحب کار بدهد تا بتواند از چنگ او و نیت پست و شیطانی اش رهایی پیدا کند.

این داستان را نوشتم تا جوانهای بی تجربه ی جویای کار، بدانند که برای کار کردن در مغازه های خصوصی نیازی نیست که با دادن چک و سفته خود را گرفتار کنند و هر وقت که با چنین موقعیتی روبه رو شدند، سریعاً باید محل را ترک کنند تا گرفتار دادگستری و یا شرخرهای خیابانی نشوند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاپیتان دیوی جونز

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 17 اسفند 1394-ساعت 22 و 21 دقیقه و 52 ثانیه

این روزها خیلی به کاپیتان دیوی جونز، ناخدای کشتی هلندی سرگردان فکر می کنم.
اون شکست عشقی سختی خورده بود و تحملش را نداشت. برای همین هم برای رها شدن از غم و غصه و فشاری که به قلبش می اومد، قلبش را از سینه در آورد و گذاشت توی یه صندوق و صندوق را دفن کرد.
اون موقع که این فیلم را می دیدم، قلبم پر از عشق و محبت بود و باورم نمی شد که شکست عشقی هم وجود داره!
ولی حالا با توجه به قلب درد عصبیم، می فهمم کاپیتان دیوی جونز چه زجری می کشید!
اگه یه روز عاشق کسانی می شدم و ازشون جواب منفی شنیدم، اگه یه روز از مادرم می خواستم که برام کسی را پیدا کنه، حالا دیگه هیچی نمی خوام! نمی خوام خانه و خانواده از خودم داشته باشم. چون به قول کاپیتان دیوی جونز: «عشق چه قید و بند زجرآوریه!»
از همه این حرفا که بگذریم، دیگه حسی هم نمونده برام... دوست دارم که قلبم برای همیشه سرد و یخ زده و سنگی باقی بمونه و دیگه به کسی علاقه مند نشه. چون یه بیمار ناپایدار روانی نمی تونه شخص دیگه ای را خوشبخت کنه، فقط می تونه بدبختش کنه!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :55
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo