تبلیغات
لحظه های من - مطالب فرشید

روزانه نویسی های من...

دیروز و امروز

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 10 فروردین 1396-ساعت 11 و 48 دقیقه و 39 ثانیه

دیروز میهن بلاگ باز نمی شد، نمی دونم چرا!
برای همین امروز وبلاگم را به روز کردم...
دیروز رفتیم نجف آباد و تیران و چادگان گشتیم ، جاتون خالی.
امروز هم با پدرم رفتیم مرکز شهر و یه کیف سامسونت خریدم. می خوام برای اول مهر انشالله ثبت نام کنم برای دانشگاه علمی کاربردی رشته ی چاپ. بهتر از این سرگردانی و بلاتکلیفی حالاست. کار درست و حسابی که ندارم. حوصله ام هم توی خونه سر می ره. مدرک دبیرستان هم که ارزش نداره. پس بهتره که برم و فعلا یه فوق دیپلم بگیرم.
این همه سال کار کردم، هیچی به هیچی! خوبی فوق دیپلم اینه که مدتش دوساله و زود تمام می شه و مثل لیسانس چهار سال نیست. از طرفی واحدهای رشته ی چاپ را که دیدم، فهمیدم که رشته ی علمی و قشنگیه.
 مثل کتابداری یه مشت تئوری فلسفی بدون قانون و قاعده نیست که هر کدومش را از یه جا دزدیدن و آوردن سر هم کردن به اسم رشته ی دانشگاه مقطع لیسانس!!!
یک میلیون و صد هزار تومن باید بدم به دانشگاه علوم پزشکی تا بتونم مدرک دبیرستانم را پس بگیرم. آش نخورده و دهن سوخته...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از چند روز...

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 4 فروردین 1396-ساعت 15 و 49 دقیقه و 58 ثانیه

قراره فردا برگردیم خونه. حدود 10 روزه که آپارتمانیم و باید برگردیم.
توی این 10 روز 4 تا آمپول زدم و حالا دارم کپسول های کوآموکسی کلاو می خورم! گلودردم خوب نشده!
***
دیشب ساعت  4، دوباره بی خوابی زده بود به سرم و اینکه چرا نباید یه مدرک تحصیلات عالی داشته باشم. خوب که فکر می کنم می بینم که مدرک به دردم نمی خوره، ولی داشتنش کلاس داره!!! نمی دونم چه کار کنم: بی خیال باشم یا دوباره خودم را درگیر کنم و برم توی یکی از این دانشگاهها و سعی کنم یه مدرک بگیرم.
با اینکه توی فکراستخدام دولتی نیستم، اما نمی دونم چرا اینقدر نداشتن مدرک عذابم می ده...
حالا فرض می کنیم که توی یه رشته ی دهن پر کن مثل زمین شناسی فارغ التحصیل شدم. بعدش چی میشه؟ استخدام می شم؟ زن می گیرم؟
آخه یکی نیست بهم بگه که مدرک می خوای برای چی که اینقدر بهش فکر می کنی!
***
امروز مراسم سوم و هفته ی خاله ی مادر را یکجا گرفتند. من نرفتم و نشستم اینجا دارم وبلاگم را به روز می کنم، چون گلوم درد می کنه و مثلا دارم استراحت می کنم!
***
با اپ نمای خیابان گوگل سعی داشتم که عکس آپلود کنم، ولی متأسفانه نشد. ظاهرا گوشی هوشمندم به اندازه کافی قوی نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اولین روز سال 96

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 1 فروردین 1396-ساعت 19 و 12 دقیقه و 41 ثانیه

سال نو مبارک...

***
اولین روز بهار 96 چندان زیبا آغاز نشد. خاله ی مادرم که مدت زیادی بود مریض بود، امروز به رحمت خدا رفت.
 صبح رفتیم به آرامستان و در خاکسپاریش مادربزرگم را همراهی کردیم و برگشتیم.
رفتن به آرامستان و دیدن قبرها آدم  را به فکر فرو می بره. اینکه آخر و عاقبت هممون به همین جا ختم می شه، کمی ناراحت کننده است، ولی خب، مرگ هم قسمتی از زندگی است و اگه نباشه، زندگی معنی پیدا نمی کنه.
***
بابابزرگم می خواست که در مراسم خاکسپاری از اول تا آخر حضور داشته باشه و در آرامستان نزدیک بود خسته بشه. سنشون بالاست و سربالایی آرامستان حسابی نفسشون را گرفت. خدا را شکر که مشکلی پیش نیامد.
***
همراه اول عیدی می ده و به من امسال هم مثل دو تا عیدی دیگه ای که ازش گرفتم، 5000 تومان عیدی داد. وقتی کسی را نداشته باشی که باهاش صحبت کنی، چه فرقی می کنه که 1000 تومن شارژ داشته باشی یا 100000 تومان!
***
کلی برنامه ریزی داشتیم برای روز اول عید! دلم می خواست برم خانه ی مادربزرگ و بابابزرگ و اونجا بمونم و کمک مامان بزرگم از مهمونهای عیدش پذیرایی کنم که نشد. خدا رحمت کنه خواهر مادربزرگم و همه ی رفتگان را...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آخرین پست سال ۹۵

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 29 اسفند 1395-ساعت 20 و 06 دقیقه و 42 ثانیه

امروز با خانواده رفتیم امامزاده حمزه علی بلداجی زیارت و بعد هم رفتیم بلداجی و کمی خرید کردیم.

دارم سعی می کنم آخرین تستهایی که از شرکت گرفتم را توی سایتشون ثبت کنم.

شهر توی این روزها و دقایق و ساعات پایانی سال،‌ خیلی شلوغه. پیاده روی از ماشین سواری کیفش بیشتره،‌ چون سرعت حرکت از ترافیک ماشینها توی مرکز شهر خیلی بیشتر می شه!

این آخرین پست سال ۹۵ منه و بعد از این هر پستی بذارم مال سال ۹۶ می شه.

سال ۹۵ با اینکه استارت خوبی برام نداشت،‌ از حقه بازهایی که می خواستند سرم کلاه بذارن و به اسم استخدام ازم اخاذی کنن گرفته تا شراکت با دوست پدرم که اون هم یه آدم حقه باز دیگه از آب در اومد و ... اما پایان خوبی داشت و با آدمهای خوبی هم آشنا شدم مثل همین شرکتی که دارم باهاش کار می کنم.

حداقل توی این سال یاد گرفتم که دیگه هر کاری می خوام بکنم با فکر و مشورت باشه. این را یاد گرفتم که خودم برای خودم تصمیم بگیرم و عقلم را دست هر کسی ندم.

خلاصه با تمام بدیهاش، سال ۹۵ داره برای من به خوبی تمام می شه.
انشالله که در سال جدید هیچ مشکلی نداشته باشیم و به راحتی زندگی کنیم. انشالله.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داروهای بابابزرگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 27 اسفند 1395-ساعت 19 و 28 دقیقه و 31 ثانیه

وقتی درب کمد بابابزرگ باز شد، قوطی های داروی قلب و ... مثل یه داروخانه روی هم چیده شده بودن، با یه نظم خاص.
یادم افتاد که 23 یا 24 سال پیش که یه بچه بودم، وقتی درب کمد بابابزرگ باز می شد، قوطی های سیگار روی هم چیده شده بودند. اون موقع بابابزرگ به خودش اهمیت نمی داد و الان وقتی کنارش می شینم، صدای نفس کشیدنش خیلی سنگینه. یه کمی دلم فرو ریخت...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آپارتمان بابابزرگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 27 اسفند 1395-ساعت 07 و 55 دقیقه و 00 ثانیه

چند روز بود که موقع جویدن فکم درد می گرفت. اما دیشب گوشم هم درد گرفت و فهمیدم مریضم. با پدرم رفتیم دکتر و خب، چیزی که می ترسیدم ازش، دوام بود: آمپول پنی سیلین!

بگذریم. دو سه روزه اومدیم آپارتمان. دیروز قبل از اینکه بریم دکتر، با مادرم رفتیم و واحد بابابزرگ را تمیز کردیم.

خبر خاص دیگه ای نیست. اینجا دیروز کمی بارون اومد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پازل سه بعدی

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-ساعت 19 و 49 دقیقه و 16 ثانیه


پازل سه بعدی که امروز ساختیم... البته رده سنیش فکر کنم یه کمی برای من پایین بود!!!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زواره، اردستان و کویر...

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 13 اسفند 1395-ساعت 18 و 53 دقیقه و 19 ثانیه

امروز رفتیم اردستان و بعد هم رفتیم زواره.
جاهای دیدنیش را دیدیم... بعد هم توی یه رستوران کوچولو ناهار خوردیم و برگشتیم... جاتون خیلی خالی بود
. خیلی خوش گذشت.
اسمارت فونم خیلی به کمکمون اومد. مثلا می خواستیم بریم از اردستان به زواره، خب از کسی آدرس نپرسیدیم، فقط روی نمای خیابان گوگل راه را مکانیابی کردم و به پدر گفتم و اون هم یه راست بردمون به زواره. برگشتن هم به همین صورت.
کویر خیلی قشنگه... مردم باصفایی داره که امروز بیشترشون قالی هاشون را داشتن می شستن... دوتا از عکسهایی که گرفتم را گذاشتم و در ادامه می تونید ببینید.



شکوفه های بهاری منظره ی بدیعی به وجود میارن که اگه تمام عمرتون فقط به یکی از اونها نگاه کنید، مطمئن باشید که عمرتون به هدر نرفته...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دنیا

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 12 اسفند 1395-ساعت 12 و 09 دقیقه و 20 ثانیه

ساعت 10 صبح امروز تا 11:30 دوچرخه سواری کردم. تقریبا بی هدف بود.
ولی یکی از جاکبریتی هام را بر داشته بودم که به چند تا پلاسکو فروشی نشون بدم. خب، البته می دونستم که جوابشون منفیه، ولی باید مطمئن می شدم. نمی خرن! به همین راحتی. بنجل چینی بازار کار امثال من را کساد کرده!
بعضی ها به خوبی رد می کنند، بعضی ها هم مثل کافرها با آدم برخورد می کنند و روشون را بر می گردونن و می گن نمی خواهیم که انگار بدهکارشونم!!!
بگذریم... وقتی آدم مرگش را فراموش می کنه، اینجوری با بقیه برخورد می کنه. خدا را شکر می کنم که مرگی هم هست و دنیا هم دار مکافات. یادمه که تلویزیون از مستأجرها و صاحبخانه ها فیلم تهیه کرده بود و یکی از مستأجرها می گفت: من مستأجر کسی شدم که سالها پیش مستأجر خودم بود!!!
بالاخره این افراد که با مردم حق به جانب و طلبکار رفتار می کنند، به سزای اعمالشون، خودشون یا بچه هاشون می رسن.
امروز خیلی دوچرخه سواری کردم. توی یک ساعت و نیم دوچرخه سواریم، خیلی جاها را دیدم ... فقط در تعجبم که چرا قیمت باربند ماشین و زنجیر چرخ را نپرسیدم. در حالی که از جلوی چندتا از مغازه های فروش این اجناس هم رد شدم!!!





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باغچه خانه ما

نویسنده :فرشید
تاریخ:سه شنبه 10 اسفند 1395-ساعت 17 و 57 دقیقه و 33 ثانیه

دیروز با همت پدرم، باغچه کوچولوی خونه را گل بنفشه کاشتیم.
به هر چیزی که رسیدگی نشه، از بین می ره. خاک باغچه مون به شدت فقیر بود و نیاز شدید به کود داشت و خب، دیروز یه شخم حسابی زده شد و کود هم بهش اضافه شد و این گلهای قشنگ در اون کاشته شد.


متأسفانه پرنده ها ول کن باغچه مون نبودن و می خواستن گلها را بخورن! برای همین چند تا اسباب بازی بالای سر باغچه آویز کردیم تا با حرکتشون، پرنده ها را بترسونن...

امروز دوچرخه ام را هم از زیر زمین در آوردم و سوار شدم. هوا خیلی دلچسب و دوست داشتنی شده.
کاشکی در این واپسین روزهای سال، یه بارندگی خوب بشه تا برای تابستان مشکلی نداشته باشیم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از چند روز دوباره...

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 5 اسفند 1395-ساعت 17 و 54 دقیقه و 12 ثانیه

چند روزه که اوضاع آرومه، همه چی آرومه!
اتفاق خاصی نیفتاده.
کمافی السابق زندگی در گذره.
امروز می خواستم برم شرکت. اتوبوس خیلی تند می رفت. یه جا مجبور شد که میخکوب ترمز کنه. تنها کسی که پرت نشد خودم بودم
! چون اون جلو می دیدم که چقدر بد رانندگی می کنه و به موقع خودم را گرفتم. بگذریم...
خوابم کم شده. شبها خوب می خوابم، ولی زیاد نمی خوابم. سه چهار ساعت خواب عمیق و در طول روزها بعضی روزها اصلا نمی خوابم و تمام!
دیگه اینکه دیجی کالا یه سفارش که برای سورپرایز کردن خواهرم گرفته بودم را امروز آورد و تحویل داد. 2 تا دیجی بن هم بهمون داده که باید تا 4 فروردین مصرفشون کنیم. ارزش زیادی نداره، بیشتر برای اینه که تطمیعمون کنه که باز ازش خرید کنیم.
اینترنت شهرمون اختلال داره و خیلی کند شده، شاید چند روز دیگه هم اینجوری بمونه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این چند روز...

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 27 بهمن 1395-ساعت 18 و 59 دقیقه و 12 ثانیه

این چند روز همش داشتم دوندگی می کردم... حالا برای چی؟ بماند!
روحیه ام کسل شده و دلم برای مادر بزرگ و پدربزرگم تنگ... دلم می خواد برم آپارتمان و چند روز بمونم...ولی نمی شه! نهایتش باید یکی دو روز برم و برگردم.
دیروز با پدرم رفتیم و لنتهای ترمز ماشین را عوض کردیم...حالا ماشینمون روبه راهه... کاشکی زودتر من هم رو به راه بشم... چون خیلی نیازه که روبه راه باشم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پایه آباژور....

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 25 بهمن 1395-ساعت 18 و 20 دقیقه و 25 ثانیه

بعد از سه چهار روز، رفتم و دستگاه اره مویی برقیم را روشن کردم و یه پایه از چهار پایه ی آباژورم را ساختم...عکسش را این زیر گذاشتم...
وقتی لیزر می تونه توی یه زمان خیلی خیلی کوتاه، قطعات چوب یا آهن را به شکلی که می خوایم ببره، کار با دست مثل استفاده از کاربن می مونه...
به هر حال من یه زمانی می خواستم از این دستگاه پول در بیارم، حالا که می بینم جنس چینی شده آفت کار هنرمندا و چیزهای دست ساز، برای تفریح ازش استفاده می کنم و خب، خیلی در رسیدن به آرامش بهم کمک می کنه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوهپایه

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 22 بهمن 1395-ساعت 17 و 09 دقیقه و 55 ثانیه

امروز به اتفاق خانواده رفتیم کوهپایه... خیلی خوش گذشت. جای شما خالی!
از اون شهرهای کوچکه که هر قسمتش بقایای آثار باستانی مثل قلعه های قدیمی به چشم می خوره...
یه عکس از سر در جایی که رفتیم ناهار خوردیم هم گذاشتم...
فقط یه چیز جالب بود که نوشته بود کوهپایه شهر زادگاه حافظ! این را شنیده بودم، ولی به چشم ندیده بودم، تا جایی که می دونستم و همه می گن: حافظ شیرازیه!
بگذریم... خدا عالمه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آباژور چوبی

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 20 بهمن 1395-ساعت 18 و 13 دقیقه و 03 ثانیه

کمی ذهنم مرتب شده نسبت به قبل... شاید عاقل تر شدم... شاید هم به خاطر اینه که دارم پخته تر می شم!
دیگه خبری از اون فکرای در هم پیچیده نیست... اگرچه نسبت به قبل ثبات خیلی بیشتری دارم، ولی روزگار همیشه باعث می شه که دوباره مشغله فکری بیاد!
بگذریم...
دارم یه آباژور می سازم. عکس چند تا از قطعات آماده شده اش را می ذارم برای یادگاری...

انشالله وقتی تکمیل شد، تکمیل شده اش را می ذارم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :57
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo