تبلیغات
لحظه های من - مطالب فرشید

طپش بی صدای قلبم...

گنجینه سپهر بانک صادرات

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 13 اسفند 1394-ساعت 07 و 43 دقیقه و 54 ثانیه

دو سال پیش که رفتم به بانک صادرات و حساب گنجینه باز کردم، فکر نمی کردم که 2 سال به این زودی بگذره!
حالا رفتم ببندمش، گفتند که 10 روز دیگه تا سررسید این حساب مونده!
خلاصه نشد ببندمش.
حساب خوبیه. به شرطی که آدم نره و بهش ناخنک نزنه، من یه بار ناخنک زدم و خب، کلی بهم ریختمش!
به هر حال ده روز دیگه تمام می شه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیگه دل مادرم را نمی شکنم!

نویسنده :فرشید
تاریخ:چهارشنبه 12 اسفند 1394-ساعت 20 و 17 دقیقه و 17 ثانیه

بعد از چند هفته اومدیم آپارتمان.
مامان بزرگ و بابابزرگم هم خونشون را عوض کردند و اومدن توی یه آپارتمان نقلی! البته آپارتمانشان نقشه ی چندان جالبی نداره، ولی خب، حداقل کوچیک و جمع و جور و گرمه و از همه مهمتر این که مامان بزرگم اینا ازش خوششون میاد.
از وقتی تبلت را گذاشتم کنار، حال و روزم بهتره، البته پله پله دارم می رم بالا.
یه چیزهایی هست که باید قبول کنم و بپذیرم. نمی دونم چرا اینقدر پذیرفتن حقیقت برام سخت شده!!!
ولی باید قبول کنم ازدواج، زندگی مستقل، لذت پدر شدن و بازی با بچه ی خود آدم، همه ی اینها؛ همه ی اینها هست، فقط برای من نیست!
باید بپذیرم که نباید با شرایط روحی ناپایدارم، نباید باعث بدبختی شخص دیگری بشم...
بگذریم.
تصمیم گرفتم که دیگه با این حرفها مامانم را ناراحت نکنم. دیگه راجع به این حقایق حرف نخواهم نزد.
انشالله از هفته ی آینده کارم توی یه دفتر فنی کوچیک درست می شه و دیگه حوصله ام سر نمی ره که بخوام نق به جون مادرم بزنم.
مامانم را خیلی دوست دارم. اما بعضی وقتا نمی تونم جلوی خودم را بگیرم و شروع می کنم به درد دلهایی که بیشتر شبیه به انتقام و حساب کهنه پاک کردن می مونن و خلاصه مادرم را خیلی ناراحت می کنم...
از این هم بگذریم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قصه گل قشنگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 10 اسفند 1394-ساعت 18 و 59 دقیقه و 53 ثانیه

سالها پیش از تلویزیون، برنامه ی آقای حکایتی پخش می شد. برنامه ای آموزنده و زیبا برای بچه ها خصوصاً دهه شصتی ها!
توی تیتراژ اول فیلم می گفت:

قصه ی باغ بزرگ، قصه ی گل قشنگ
             قصه ی شیر و پلنگ، قصه ی موش زرنگ

اون موقع ها حدود 6 سال داشتم و از مادرم قصه ی گل قشنگ را می خواستم و اون مهربون، از خودش قصه های زیادی برام گفت. غافل از این بودم که گل قشنگ همون مادر خودمونه!
بعد از این همه سال فهمیدم!!! خیلی خنگم!
بگذریم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

با کلی وقت اضافی

نویسنده :فرشید
تاریخ:یکشنبه 9 اسفند 1394-ساعت 19 و 07 دقیقه و 53 ثانیه

با کلی وقت اضافی که دارم، وقت کم میارم که اینجا را به روز کنم.
رفتم و به یه دفتر فنی که آگهی داده بود و درخواست کار کردم. هیچی معلوم نیست، ولی ظاهرا نیرو پیدا نکرده و گفته فردا برم و چند صفحه براشون تایپ کنم.
انشاله که بتونیم با شرایط هم کنار بیاییم و برم و یه مدتی اینجا کار کنم.
هر کاری می رم، بیشتر از 6 ماه دوام نمیارم!!!
توکل به خدا، هر چی خودش بخواد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از چند...

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 6 اسفند 1394-ساعت 15 و 38 دقیقه و 56 ثانیه

بعد از چند روز یا بهتر بگم چند ماه اومدم اینجا را به روز کنم...

اتفاق خاصی نیفتاده. کمی نوسان داشتم. اما حالا بهترم.  بگذریم که پوست مامان را کَندم تا بهتر بشم!
خدا حفظ کنه همه ی مادرهای فداکار را.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بعد از چند روز

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 3 دی 1394-ساعت 19 و 04 دقیقه و 50 ثانیه

بعد از چند روز دوباره اومدم اینجا و وبلاگ را به روز کردم.
به طرز عجیبی حالم بهتر شده و دارم با لحظه ها جلو می رم. نه اینکه عقبگرد کنم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه کنم

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 4 آبان 1394-ساعت 10 و 39 دقیقه و 52 ثانیه

ده سال پیش، توی همین روزهای پاییزی سر کلاس پیش دانشگاهی نشسته بودم. اون موقع فکر می کردم که ده سال دیگه چقدر پیشرفت کردم. تا کجا رفتم بالا. اما حالا که به این ده سال نگاه می کنم، می بینم چقدر پسرفت کردم!
تنها بردی که توی این ده سال گذشته داشتم، معافیت سربازی بوده و بس.
ده سال پیش نمی گذاشتن تصمیم برای زندگی خودم بگیرم، حالا هم بلد نیستم تصمیم بگیرم.
تمام چیزهایی که برام ارزش داشتن، حالا بی معنی شده اند.
مثل پرنده ای هستم که در قفسش باز شده، اما پرواز بلد نیست.
نمی دونم چه کار کنم...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یه داستان کوتاه...

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 18 مهر 1394-ساعت 18 و 21 دقیقه و 21 ثانیه

شهر غمگین و ساکت بود. با وجود هزاران چراغ، تاریکی غم انگیزی بر آن سایه افکنده بود. هیچ کس در خیابان ها نبود. مردم در مساجد و کلیساها اجتماع کرده بودند و دعا می کردند. دعا می کردند تا معجزه ای برسد و دست رحمت خداوند یک بار دیگر بر سر آنها رحمت فرود آورد.
آری، لحظات سنگینی بود. شیطان سیاهی در حال رسیدن به شهر بود. تمام کسانی که می توانستند اسلحه به دست بگیرند، برای دفاع از شهر رفته بودند و این زنان و بچه ها و مسن تر ها بودند که در شهر فقط نام پروردگارشان را می آوردند.
نیروی شیطانی دشمن به نزدیکترین فاصله از شهر رسیده بود و با سلاح های بسیار پیشرفته می خواست وارد شهر شود. سربازها و نیروهای مدافع شهر، با اینکه سلاح آنچنانی نداشتند و حمایتی از متحدانشان ندیده بود، باز هم به پروردگارشان امید داشتند.
بالاخره نیروی شیطانی دشمن پدیدار شد و جنگ بین سربازهای شیطانی و نیروهای مدافع شهر آغاز شد. نبردی نابرابر! نیروهای شهر با اسلحه های سبک و ایمانشان به جنگ با تانک ها و اسلحه های سنگین و شیطانی دشمن پرداختند.
ساعتی نگذشته بود که دشمن به سنگرهای نیروهای شهر رسیده بودند و نیروهای شهر در حالی عقب نشینی می کردند، که هنوز می جنگیدند.
در نیمه شبی تاریک و خونین، ناگهان نور شدیدی چشم همه (مردم و دشمن) را خیره کرد. یک لحظه همه از کاری که می کردند دست کشیدند. بله، خداوند صدای  مردم شهر را شنیده بود و فرشتگانش را به کمک مردم و نیروهای مردم فرستاده بود. نور از پشت نیروهای مردمی شروع به تابش کرد و چشم تمام دشمنان را خیره کرده بود و به گونه ای می تابید و راه را برای نیروهای مردم روشن می کرد، که دشمن نتواند چیزی ببیند.
اینبار نوبت نیروهای مردمی بود که به دشمن شیطانی و سیاه یورش ببرند. حالا وقت انتقام بود. نیروهای دشمن که حال چیزی نمی دیدند، سلاح های خود را رها کردند و پا به فرار گذاشتند.
اینگونه بود که یک بار دیگر روشنایی بر سیاهی و حق بر باطل پیروز شد...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بهانه ی زندگی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 13 مهر 1394-ساعت 17 و 39 دقیقه و 27 ثانیه

هر کسی به یه عشقی زندگی می کنه. یکی دوست داره که ثروت جمع کنه، یکی دوست داره محبوبیت به دست بیاره.
بهانه برای زندگی زیاده، ولی ظرفیت آدمها با هم تفاوت داره. یکی با هزاران میلیون پول هم راضی نمی شه، در حالی که دیگری با دستمزد روزانه اش هم می تونه شاد باشه.
وقتی کسی بهانه ای برای زندگی داشته باشه، خیلی جاها کوتاه میاد و خیلی از کارها را انجام نمی ده، چون می خواد در کنار بهانه اش برای زندگی باشه. پس بیایید بهانه های زندگی همدیگر را نابود نکنیم. بیایید به یاد داشته باشیم، فرد مظلومی که بهانه اش برای زندگی خانوادشه، می تونه به بدون خانواده اش به یه فرد افسرده و بعضا خطرناک تبدیل بشه که هیچ چیز براش مهم نیست.
به دلخوشی ها و بهانه های زندگی همدیگه احترام بذاریم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازدواج و طلاق

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 11 مهر 1394-ساعت 20 و 37 دقیقه و 28 ثانیه

این روزا دارم فکر می کنم به ازدواج. به کسی که دوستش داشتم و دستم به دستش هم نخورد. ازدواج و تشکیل یه خانواده برام آرزوی جدیدی نیست. ولی واقعاَ هم اکنون شرایطش را ندارم.
شاید سال 89 تمام قدرتم آنقدر زیاد بود که می تونستم کوه را هم جابجا کنم و با دست خالی، از آگهی که توی روزنامه داده بودم، از راه ترجمه کلی پول در آوردم، ولی حالا حتی برای نوشتن یه یادداشت هم تمرکز ندارم.
اونوقتا می تونستم که هر کاری کنم، ولی ناگهان ورق برگشت و طوفان زندگی چنان به کلبه ی محقر آرزوهایم برخورد کرد و آن را از بین برد، که در باورم نمی گنجد.
واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چه کسی مقصر بود؟
امروز برای برپا کردن کلبه ی آرزوهام هیچ سرمایه ای ندارم: چه مالی و چه عاطفی. الان کلی داروی اعصاب می خورم، سرگیجه دارم و دیگه تحمل کارفرماها را ندارم. خوب می دونم که حق ندارم که به دختری حتی فکر کنم، چه برسه به ازدواج!!!
عشق واقعی یکبار به قلب میاد و بعدش هرچی هست، هوس و توهماته.
ایکاش می تونستم به عقب برگردم. ولی گذشته ها گذشته. چاره ای ندارم. حالا باید امید و آرزویی که داشتم و از دستش دادم، توی بسته های قرص و خواب و رؤیا جستجو کنم.
اما از این در عجبم کسانی که ازدواج می کنند و بعد از یه مدت از هم جدا می شوند، واقعا چرا قدر زندگیشون را نمی دونند. داشته های اونها آرزوی امثال منه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گل مغرور قشنگم

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 3 مهر 1394-ساعت 17 و 03 دقیقه و 39 ثانیه



گل مغرور قشنگم
من فراموشت نکردم
بی تو اینجا را نمی خوام
می رم و بر نمی گردم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همسایه

نویسنده :فرشید
تاریخ:پنجشنبه 2 مهر 1394-ساعت 10 و 38 دقیقه و 12 ثانیه

هیچ والدینی نباید مرگ بچه اش را ببینه...
این جمله را توی فیلم (interstellar ) شنیدم.
متأسفانه این روزها خیلی از بچه ها جلوی چشم والدینشون می میرن، می تونه توی جنگ باشه، می تونه تصادف باشه، می تونه هم در اثر بیماری باشه.
امروز پسر یکی از همسایه هامون فوت شد و حالا خانواده ای عزا دار شد و خب، همسایه ها هم در غمشون شریک شدند.
سن دقیقش را نمی دونم، ولی حدوداً دهه پنجاهی بود.
چقدر والدینش که هر دو در قید حیات هستن، حالا باید غصه بخورن، همین طور همسرش.
امیدوارم که خداوند بهشون صبر بده.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قرض الحسنه بانکی

نویسنده :فرشید
تاریخ:دوشنبه 30 شهریور 1394-ساعت 11 و 12 دقیقه و 10 ثانیه

دیروز رفتم و یه حساب قرض الحسنه توی بانک مسکن باز کردم. اما براش کارت نگرفتم. نیازی به کارت ندارم. می خوام کمی از پولم را همونجا بذارم تا توی قرعه کشی شرکت کنم. البته من فعلاً امتیازی ندارم. باید پولم سه ماه بخوابه تا بعدش شرایط قرعه کشی را پیدا کنه. اونوقت اگه براش کارت بگیرم، وسوسه می شم تند و تند برم و بهش ناخونک بزنم، اما با دفترچه و مراجعه به بانک کمی کار را برام سخت می شه.

دیروز آب شهر، قطع شد. البته اول فشارش کم شد و در نهایت قطع شد. منم نامردی نکردم، تا جایی که تونستم پدر و مادرم را تحت فشار گذاشتم که تا وقتی که آب میاد، ظرفهامون را آبگیری کنیم.
آخه شب هم مهمون داشتیم. مهمونمون یه دختر کوچولوی 6 ماهه داره که خیلی نازه. کلی بغلش کردم. دلم نمی اومد که به مامانش پسش بدم، ولی خب، هیچ کس برای بچه، مادر نمی شه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خارجی و باران

نویسنده :فرشید
تاریخ:شنبه 28 شهریور 1394-ساعت 17 و 24 دقیقه و 50 ثانیه

صبح اول وقت رفتم به بانک سپه و حساب قرض الحسنه ام را بستم. البته دو بار، دو تا بیست هزار تومن برنده شده بودم، ولی خب، یهو زد به سرم و بستمش!
فردا هم انشاله می رم و تکلیف حساب بانک تجارت را روشن می کنم.
****
با مادر رفتیم و هر دو کفش خریدیم.
توی راه موقعی که داشتیم می رفتیم به کفش فروشی، توی اتوبوس واحد یه پسر بچه کوچولو، که لواشک می فروخت به مادرم می گه: این پسره خارجیه؟
من را می گفت! مامانم بهش گفت: نه، پسرمه. ایرانیه.
کلی خندیدیم بهش.
مادرم همیشه می گن: تو مثل خارجی ها می مونی، ولی باورم نمی شد!
***
توی راه برگشت من وسط راه پیاده شدم و رفتم که لیمو ترش بخرم. وقتی از مغازه برگشتم باران خوب و شدیدی گرفته بود. خوشحالم که یه مرد واقعی که راننده تاکسی بود، من و سه نفر دیگه را به مقصدمون رسوند و ازمون کرایه ی عادی گرفت. آخه به محض اینکه باران می گیره، تاکسی ها دیگه سوار نمی کنند و می گن: در بست می ریم!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جنگ

نویسنده :فرشید
تاریخ:جمعه 27 شهریور 1394-ساعت 08 و 57 دقیقه و 41 ثانیه

جنگ تعیین نمی کنه کی بر حقه، اونی تعیین می کنه که پیروز می شه...

این جمله را در سایت GLOBAL FIREPOWER دیدم. جمله ی با معنی و زیباییه.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :56
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo