لحظه های من آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را ، و دریایى غرق نمی کند " موسى " را ؛ مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ، تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ؛ دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ، سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد ! مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند... از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ، و خدا نخواهد ؛ نمی توانند ... او که یگانه تکیه گاه من و توست ! http://mylife67.mihanblog.com 2018-07-16T03:42:34+01:00 text/html 2018-07-13T07:43:55+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید قبض آب! http://mylife67.mihanblog.com/post/1098 <div align="center"><font size="3">دوباره قبض آب اومد برای مجتمع!</font></div><div align="center"><font size="3">حالا یکی از مغازه ها که اتفاقا آرایشگر زنانه هست می گه من سهم قبض آب را نمی دم...</font></div><div align="center"><font size="3">باهاش دیروز حرف زدم. می دونستم به ازای هر 1000 تومنی که من و بقیه مغازه ها می دیم اون 3000 تومن می ده.</font></div><div align="center"><font size="3">حالا می خواد مثل بقیه پرداخت کنه.</font></div><div align="center"><font size="3">بهش گفتم برای چی از اول مثل بقیه پرداخت نکردی تا حالا که مدیریت ساختمان عوض شده؟ می گه من با نارضایتی پرداخت می کردم! و بهم زور می گفتن و در حقم اجحاف شده...<br></font></div><div align="center"><font size="3">حالا هم دیگه زیر بار نمی رم.</font></div><div align="center"><font size="3">خب، مثل همیشه کسبه محترم راه حل خوبی اندیشیدند! کل آب مجتمع را قطع کردند! نمی دونم اون خانم چطور می خواد کاسبی کنه، ولی فعلا که کوتاه نیامده!</font></div><div align="center"><font size="3">ولی راه حل ما هم منطقی نیست.</font></div><div align="center"><font size="3">داریم زور می گیم.</font></div><div align="center"><font size="3">کارمون مردونه و جوانمردانه نیست.</font></div><div align="center"><font size="3">یه طرفه به قاضی رفتیم...<br></font></div> text/html 2018-06-17T05:45:45+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید تاکسی تلفنی http://mylife67.mihanblog.com/post/1097 <div align="center"><font size="3">دو سه روزه که یکی از همسایه ها رفته و یه تاکسی سرویس تلفنی اومده جاش. چند تا از همسایه ها ناراحتن. البته کاری با من نداره و من ناراحت نیستم. ولی خب، 3 نفرن که خیلی شلوغ می کنند و بالطبع کاری هم پیش نمی برن. <br></font></div><div align="center"><font size="3">کار باید قانونی باشه.</font></div><div align="center"><font size="3">ظاهرا اهالی محترم این مجتمع ما، خیلی خودشان را قبول دارن و با قدرت حرف می زنند. ولی خب، بین حرف تا عمل خیلی راه هست. باید از راه قانونی وارد بشن... البته اگه حقی داشته باشن!!!</font></div><div align="center"><font size="3">به هر حال به دو سه نفرشون گفتن اگه خواستن استشهاد محلی و ... پر کنند، سراغ من یکی نیان، چون امضا نمی کنم، چون غیر قانونیه و برام دردسر می شه... هر کی شکایت داره، بره زنگ بزنه پلیس 110 تا بیاد صورت جلسه کنه.</font></div><div align="center"><font size="3">من اعصابم خییلی گرانبهاتر از این حرفای مفت و صدمن یک غازه...<br></font> </div> text/html 2018-05-17T05:37:17+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید بعد از دو هفته ی پر تلاش http://mylife67.mihanblog.com/post/1096 <div align="center"><font size="3">خدا را شکر وضعیت خیلی بهتر شده و دیگه دچار جزر و مدهای درونی نیستم.<br>کار هم الحمدلله می رسه و بیکار نیستم.<br>بعضی وقتا می شینم و فکر می کنم به اون آدم شریفی که برای اولین بار اومد و کمکم کرد و تونستم توی منزل کار کنم.<br>خب، اون آدم مال گذشته است و آدمی که می خواد پویا و رو به جلو حرکت کنه، نباید به گذشته فکر کنه.<br>به هر حال هرجا که هست براش آرزوی شادکامی دارم و دعاش می کنم و دلم می خواد که شاد باشه و خوش دنیا را بگذرونه.<br>مغازه رونق گرفته ولی اجاره مغازه و هزینه ها بالاست، ولی خب خدا را شکر همه چیز روبه راهه.<br></font></div> text/html 2018-04-23T12:44:08+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید بعد از یک ماه http://mylife67.mihanblog.com/post/1094 <div align="center"><font size="3">بعد از یه ماه برگشتم و اینجا را به روز می کنم...<br>توی این یه ماهه اتفاقات زیادی افتاد. بابابزرگ را آوردیم دکتر... گوشی کلاسیک نوکیا 216 را با یه اسمارت فون نه چندان قوی عوض کردم... اینترنت مغازه را انصراف دادم و از اینترنت اسمارت فون استفاده می کنم.<br>مشتری های مختلفی برام اومد.<br>نرخ بیمه تأمین اجتماعی کمی گرون شده.<br>خلاصه از هر چی بخوام بگم ، یه دنیا حرف می شه...<br>***<br>مغازه کمافی السابق باز و بسته می شه. هر روز صبح از خواب بیدار می شم و میام مغازه تا ظهر. بعد ناهار، خواب و دوباره مغازه تا شب.<br>امروز یه روز قشنگه. باران می باره و هوای کثیف شهر را به شدت دلچسب و دلنواز کرده...<br><br></font></div> text/html 2018-03-19T09:12:47+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید بهار 97 http://mylife67.mihanblog.com/post/1092 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/204/611058/bahar2.jpg" alt="" width="560" vspace="0" hspace="0" height="407" border="0" align="bottom"></div> text/html 2018-02-27T07:57:18+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید قضاوت http://mylife67.mihanblog.com/post/1091 <div align="center"><font size="3">دیشب بحث بود سر قبض آب توی مجتمعی که مغازه اجاره کردم...<br>همه قاضی شده بودن و مدیر ساختمان را محاکمه می کردن!<br>یکی می گفت که چرا باید قبض آب اخطار قطع بخوره؟ یکی می گفت با پولها چه کار می کنی که قبض را نمی دی؟ یکی می گفت (خطاب به مدیر): تو یه مستأجری خودت، چه کاره ای که قبض می دی؟<br>خلاصه همه قاضی بودن و مدیر ساختمان محکوم... محکوم به پیش داوری ها و قضاوت های نابه جای کاسب هایی که داشتند یه طرفه محاکمه اش می کردند...<br>من از زندگی می ترسم... در دنیایی که همه این طور بی رحمانه قضاوت می کنند، از زندگی می ترسم... هیچ کس در شب گذشته از زحمات این مدیر ساختمان تشکر نکرد. این که هر ماه می آمد و قبوض برق را توزیع می کرد و پول آب را می گرفت تشکر نمی کرد.<br>حالا امروز ما دیگه مدیر ساختمان نداریم و هیچ کس هم حاضر نیست مدیر بشه! چون حتما می دونن که آخر چنین کارهای مدیریتی، چنین حرف و نقل هایی می شه و در آخر خودشون هم عملکرد بهتری نخواهند داشت.<br>حالا هم که دارم این وبلاگ را به روز می کنم، باز هم کسبه دارن با هم بحث می کنند و باز در غیاب مدیر سابق محکومش می کنند.<br>ولی دنیا مثل بومرنگ هر عملی را بالاخره دیر یا زود به سمت خود آدم بر می گردونه و آدمها در همین دنیا پاداش و جزای کارهاشون را می گیرن...<br>برای همین در شب گذشته من به جلسه ی محکومیت مدیر نرفتم و هیچ حرفی نزدم تا از من دلخور و ناراحت نشه...<br></font></div> text/html 2018-02-26T05:22:45+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید شبیه دیگران بودن... http://mylife67.mihanblog.com/post/1090 <div align="center"><font size="3">کمافی السابق زندگی در جریانه. کمی پای چپم درد می کنه که باعث می شه اذیت بشم... اشکالی نداره... به خاطر کفشمه... <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>دو سه روز پیش یه کمی بارندگی شد... خیابانها اگه خشک بشن، کفشهام را عوض می کنم و نو می پوشم...<br>***<br>همش دارم به این فکر می کنم که اگه یه روزی منم زن گرفتم و خدای بزرگ بهم یه بچه داد، بهش یاد بدم که شبیه هیچ کسی نباشه جز خودش... چون شبیه دیگران بودن، همه ی زندگی آدم را تباه می کنه... یادش می دم که با نمره ی 20 قبول شدن خوبه، ولی 12 هم نمره ی قبولیه و نباید ازش شرم داشته باشه... یادش می دم که دکتر و مهندس شدن خوبه، ولی مملکت به کارگر فنی هم نیاز داره و همه ی شغلها شریف و خوبن...<br>خلاصه سعی می کنم که زندگی کردن یادش بدم، نه نمایش دادن...<br><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"></font></div> text/html 2018-02-24T05:11:30+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید مرگ و زندگی؟ http://mylife67.mihanblog.com/post/1089 <div align="center"><font size="3">الان که اومدم اینجا را به روز کنم، یه هفته ایه که یکی از فامیلهامون به رحمت خدا رفته...<br>توی یه تصادف رانندگی!<br>مرگ دلخراش یه زن جوان...<br>همش جلوی چشممه... همش فکر می کنم که بچه اش وقتی بزرگ شد، به کی باید تبریک روز مادر بگه و با کی درد دل کنه؟؟<br>و از جلوی چشمم دور نمی شه.<br>بگذریم.<br>خودم خوبم. در ده سال گذشته به بالاترین سطح آرامش رسیدم و هیچ مشکلی ندارم و انشالله نخواهم داشت...<br>همه چیز آرامه... می خوام اگه شد یه دستگاه فنر زن با کاتر و... بیارم توی مغازه که بتونم فنر زنی هم انجام بدم... کار سخت و دقیقیه... ولی خب، پول خوبی عایدم می کنه. بگذریم که باید 4 میلیونی هزینه کنم...<br>البته مغازه ام کوچکه و احتمالا نتونم تمام دستگاه ها را بیارم، ولی خب، توکل به خدا...<br>دیگه خبر خاصی نیست... زندگی کماکان در جریانه...<br></font></div> text/html 2018-02-12T08:30:37+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید این چند روز http://mylife67.mihanblog.com/post/1088 <div align="center"><font size="3">از پنجشنبه تا یکشنبه رفته بودیم آپارتمان. بیشتر وقتم را سعی کردم پیش بابابزرگ و مامان بزرگ باشم. بابابزرگ خیلی افسرده و کسل و خسته و ناامید شده. می گه من عید را نمی بینم! نمی دونم چرا این حرف را می زنه و اینقدر سست شده، ولی به هر حال عمر دست خداست.<br>مامان بزرگم هم مراقبشه، اگرچه خودش به مراقبت نیاز داره.<br>خلاصه یه کمی دور و برشون را شلوغ کردیم و از این حال افسرده در اومدن. خدا کنه تا جمعه که مامان دوباره می ره پیششون، افسردگی دوباره نیاد سراغشون.<br>امروز بعد از 4 روز که در مغازه را باز کردم، خدا را شکر، یه مشتری پرینت بهم خورد و باعث شد که کمی کار کنم. یه تایپ هم داشتم و توی خونه انجام داده بودم و آوردم و تحویل مشتری دیگه ای دادم که اون هم الحمدلله بد نبود.<br>اینترنت مغازه تمام شده بود و مجبور شدم شارژش کنم.<br>خدا را شکر بد نبوده امروز... حالا تصمیم گرفتم بیام و این چند روز را بنویسم...<br>فردا، پس فردا هم می رم و یه ساعت از ساعت فروشی بر می دارم. می خوام دیجیتال باشه و بند سگکی ساده داشته باشه.<br>مغازه این چند روز سرد نبوده و نیست و با سیر صعودی دمای هوا، نیازی به پیک نیک و بخاری برقی نیست.<br><br></font></div> text/html 2018-01-31T07:07:13+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید چادر یخ زده http://mylife67.mihanblog.com/post/1087 <div align="center"><font size="3">من در خانه ی گرمم، سردم است، تو چه می کنی در چادر آبگرفته ات هموطن؟ </font></div> text/html 2018-01-15T06:14:55+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید به یاد نفت کش سانچی http://mylife67.mihanblog.com/post/1086 <div align="center"><font size="3"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/204/611058/sanchi.jpg" alt="" vspace="0" hspace="0" border="0" align="bottom"><br>نه نوحی هست تا از موج و طوفان برکشد ما را <br>نه موسایی که بشکافد عصایش آب دریا را <br>نه ابراهیم تا ناگه گلستان سازد از آتش<br><br><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/204/611058/sanchi2.jpg" alt="" vspace="0" hspace="0" border="0" align="bottom"><br></font></div><div align="center"><font size="3">تناقض تلخی است</font></div><div align="center"><font size="3">دریا باشد، آب باشد</font></div><div align="center"><font size="3">اما تو بسوزی<br></font></div> text/html 2018-01-14T18:05:07+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید سانچی، تسلیت... http://mylife67.mihanblog.com/post/1084 <div align="center"><font size="3">امروز که خبر غرق شدن کامل نفت کش سانچی منتشر شد، واقعاً متأثر شدم...<br>هیچ کس به دادشون نرسید، اگه هم رسید، تمام تلاشش را نکرد، اگه همه تمام تلاشش را کرد، تمام تلاشش کافی نبود...<br>توی یه هفته ی گذشته همش به فیلم Man of steel 2013 فکر می کردم... صحنه ی اولش که سوپرمن رفت و خدمه ی یه دکل نفتی را نجات داد... ما در جهان فعلی بیگانه و فضایی نداریم که کار سوپرمن را برامون انجام بده، ولی قهرمانهایی داریم که گمنام، اما شجاعن... توی کشور خودمون، توی سطح دنیا...<br>اما هیچ کدوم اون نزدیک نبودن و کشتی با 32 تا خدمه اش رفت زیر آب... <br>توی مملکت خودمون قهرمانها رفتن توی پلاسکو و هرگز دوباره برنگشتن، ولی توی دریای چین... چی بگم به چینی ها؟ غیرت ایرانی ها را هیچ کس نداره... نمی خوام متعصب برخورد کنم و بگم که بقیه دنیا فلان و بهمان، ولی هیشکی مثل ایرانی نمی شه، به قول یه شاعر:</font></div><div align="center"><font size="3">ایرونی ساقه و برگ و ریشه</font></div><div align="center"><font size="3"> ساقه از ریشه جدا نمی شه...</font></div><div align="center"><font size="3">به خانواده های سانچی تسلیت می گم... ایکاش ایرانی ها اون نزدیک بودن و جلوی این تراژدی را می گرفتن... حیف...<br></font></div> text/html 2018-01-08T07:28:27+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید خسته ام... http://mylife67.mihanblog.com/post/1083 <font size="3">زمزمه می کنم:<br>یه عمری با بد و خوب تو ساختم و عشقمو باختم و بازیم دادی... <br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عاشق هر کی بشی بهش نمی رسی این قانونو تو یادم دادی...<br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نمی کشم کم آوردم، توی دنیایی که ازت دورم، ازت دورم....<br>حالم خوب نیست. سرم گیج می ره و درد می کنه... دلم نمی خواد اینجا باشم... دلم می خواد توی رختخواب باشم.<br>خسته ام.<br>دو روز مرخصی آخر هفته هم تأثیری نداشت. فکرم متمرکز نیست... نمی دونم دلیلش چیه!<br>هوا به شدت سرده...<br>بخاری برقی را زیر صندلی روشن کردم و دارم می لرزم... <br>به هر حال فعلا خودم را روی پا نگه داشتم و با سیلی صورتم را سرخ نگه داشتم تا بعد ببینم چی می شه... <br> </font> text/html 2018-01-02T15:02:56+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید سرده http://mylife67.mihanblog.com/post/1082 <div align="center"><font size="3">هوا سرده و توی مغازه تنها نشستم و دارم سعی می کنم کار کنم... <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/6.gif"><br>خیلی روحم خسته است... از وب گردی هم خسته شدم...توی اینترنت سایت به درد بخور زیاد هست، ولی حوصله اش نیست که بخوام داخلشون برم...<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"><br>هوا هم سرده و آلوده، و برای همین پیک نیکم را روشن نمی کنم تا ته توی هوای پاک داخل را هم نسوزونم!</font></div><div align="center"><font size="3">حتی با وجود اینکه سردمه!<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"></font></div><div align="center"><font size="3">بازار کساده، کسی دلش نمی خواد لوازم التحریر بخره. فقط گه گاهی مشتری برای پرینت یا کپی میاد.</font></div><div align="center"><font size="3">خبر خاصی نیست، شاید آخر هفته را برم پیش</font><font size="3"><font size="3"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></font> مادربزرگ </font><font size="3"><font size="3"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></font>و پدربزرگ </font><font size="3"><font size="3"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif"></font>و کمی استراحت کنم.&nbsp;</font></div><div align="center"><font size="3"><br></font></div> text/html 2018-01-01T15:11:30+01:00 mylife67.mihanblog.com فرشید مرخصی ... http://mylife67.mihanblog.com/post/1081 <div align="center"><font size="3">امروز حدود 2 ساعت خوابیدم... ولی هنوز خوابم میاد! خسته ام، بریدم... خیلی در ماه گذشته تایپ داشتم. از دفتر روزنامه بدتر شده بود. فشار کار زیاد بود و وقت کم!<br>به هر حال موج شکسته شده ولی فرسودگیش مونده.در کل روبه راهم، ولی دلم می خواد یه مدتی تایپ نکنم... شاید آخر هفته بریم دیدار بابابزرگ و مامان بزرگ...</font></div><div align="center"><font size="3">به دو روز مرخصی احتیاج دارم...</font></div><div align="center"><font size="3"><br></font></div>